موسیقی افزایش قدرت ذهن موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

خلاصه:

     ترکیب طبقاتی جمعیت و ساختمان شهرهای قرون وسطایی افغانستان، طرز تولید کهن فیودالی، جدایی زراعت از صنعت، پیدایش صنعتگران شهری و اصناف، حدت تضاد میان شهر و ده، پیروزی انقلاب صنعتی در اروپا، ظهور استعمار و گسترش نفوذ آن در اقتصاد، سیاست، تجارت و در سرنوشت ملل و خلق های مستعمره و منجمله بر سرنوشت خلق افغانستان، تلاش استعمار برای بدست آوردن بازارهای هند، افغانستان وممالک آسیای میانه و موقعیت جغرافیایی کشور ما به مثابه حلقه اقتصاد مراکز تجارتی همه و همه شرایط مقدماتی پیدایش مناسبات سرمایه داری را در کشور ما مهیا ساخت.

   اولین جوانه های بورژوازی ملی در افغانستان چنانچه قبلاً تذکار یافت، در آغاز و نیمه قرن 19 بود، امیر دوست محمد خان  به رونق تجارت توجه فراوان مبذول داشت. علاقه او به تجارت تا آن حد بود که برنس و مقامات انگلیسی تشبثات تجارتی او را به گرمی می ستودند. عقب ماندگی مناسبات کهن تولیدی به رونق تجارت، نفوذ استعمار و وارد نمودن کالاهای صنعتی اروپا و تمرکز روز افزون جمعیت شهری، افزایش نیازمندیهای مردم همه و همه شرایط بالنسبه مساعدی را برای بسته شدن نطفه بورژوازی ملی در بطن فیودالیزم افغانستان پدید آورد و در بطن چنین شرایط و مناسبات کاملاً پوسیده فیودالی، هسته پر تلاش بورژوازی ملی رو به تشکل نهاد  و جوانه های روینده طبقه کارگر از درون این اوضاع و احوال سر بلند کرد. این پیدایش در آگاهی سیاسی و تنظیم اداره آن زمان نقش اساسی داشت و هیچگونه توجیه منطقی دیگری ندارد، فقط در نتیجه اشتراک وطنپرستان گوشه گوشه افغانستان بود که طی یک دوره کوتاه، ده سال اخیر سلطنت شیرعلیخان بنیاد اردوی منظم افغانستان نهاده شد، قواعد عسکری وضع و تدوین گردید، مکتب حربی تأسیس شد، خدمت اجباری عسکری در سال معمول گردید.

    فابریکه تولید وسایل جنگی ایجاد و توپهای ثقیل دنباله پر و دهن پر از فولاد ریخته شد[1]. علیرغم سنگ اندازی های توطئه گرانه و نقب گذاریهای آشکار و پنهانی سیاسی دو قدرت استعمارگر بریتانیا و روسیه تزاری به پیشرفت اقتصادی، اصلاحات مالی، اداری، نظامی، فرهنگی و عمرانی توجه فراوان مبذول گردید. مطبعه سنگی وارد افغانستان و جریده شمس النهار برای اولین بار طبع شد[2]، تکت پستی طبع و پسته رسانی معمول گشت.

     به ترقی علم، فن، زراعت و تجارت علاقه فراوان نشان داده شد و بودجه عواید دولت تا بیست ملیون افغانی افزایش یافت [3]

      لویه جرگه در سال 1865 دایر گردید. در این جرگه دو هزار نماینده از سر بر آوردگان اقوام و طوایف مختلف افغانستان اشتراک ورزیده و در باره مناسبات شیرعلیخان و برادرانش بخاطر دفع برادرکشی و جنگ های تجاوز کارانه داخلی و تأمین امنیت مشوره صورت گرفت.[4]

       در سال1870 شهر شیرپور تهداب گذاری شد. تقریباً روزانه یکهزار معمار و نجار و شش هزار کارگر مزدور، طی پنجسال در آن کار میکردند. این شهر تپه بی بی مهرو را در قلب خود جا داده بود و دیوارهای داخلی و خارجی آن 20 فت بلندی داشت. سپه سالار حسین علی پنجشیری سرپرستی ساختمان این شهر را به عهده داشت.[5]

       چون ترقی اقتصاد، فرهنگ، تجارت، صنعت ملی و بیداری سیاسی خلق افغانستان با منافع استعمار بریتانیا از ریشه در تضاد  بود و مانع گسترش نفوذ استیلاگرانه انگلیس میشد و نیز سایر مستعمرات را از خواب بیدار کرده و الهام می بخشید، از این رو قشون تجاوز کار بریتانیا برای دومین بار بر کشور، حمله کرد و با مقاومت بی نظیر خلق افغانستان مواجه گردید. مردم افغان باز به کردار پدران خود علم جنگ و مبارزه را بر افراشتند و بخاطر دفاع از حاکمیت، استقلال و شرافت ملی بپا خاستند. قشون تجاوز کار انگلیس را محاصره کردند و ضربات کوبنده بر آنان وارد آوردند، غازی ایوب خان نیز فاتحانه وارد کندهار گردید و شکست انگلیس ها در میوند، پایه های امپراتوری نیرومند ترین قدرت استعماری جهان را که آفتاب در قلمروش غروب نمیکرد، به لرزه در آورد. جنگ  فاتحانه میوند و قیام مسلحانه توده های مبارز افغانستان در شهر کابل، جنبش آزادیخواهانه کشورهای در بند آسیا، افریقا، ملل و خلق های مستعمره را برای پیکار های دلاورانه ملی و رهایی بخش، الهام بخشید و محافل حاکمه تجاوز کار استعمار بریتانیا را به اقدامات تلافی جویانه و آزادی کش بر انگیخت.

     تصادفی نبود که بعد از پیروزی پر افتخار خلق افغانستان بر قشون مجهز و منظم بریتانیا، مبلغان برجسته و قلم های مزدور استعمارگران انگلیس در روزنامه های معتبر خود می نوشتند که کندهار باید توسط لشکر تجاوز کار بریتانیا تصرف و به هند بریتانوی ملحق گردد، شهر کابل منهدم و از نقشه جهان محو شود. بخش های شمال افغانستان به قطعات کوچک تقسیم گردد. خلاصه علیرغم نهضت مقاومت جویانه توده های مبارز افغانستان معاهده ننگین، خاینانه و اسارت آور گندمک در 26 می 1879 توسط امیر محمد یعقوب خان به امضاء رسید و جنبش جوشان و خروشان ملی و آزادیخواهانه خلق های افغانستان بیدرنگ، توسط امیر عبدالرحمن خان جلاد، این سگ زنجیری و نوکر با وفای بریتانیا سرکوب گردید.

   این امیر مزدور و دست نشانده در تمام دوره سلطنت خود بخاطر پاسداری از منافع پست خود و  خانواده اش خدمات خاینانه و چاکر منشانه ایرا به نفع استعمار کهن ایفا کرد و افغانستان را در تمام دوره سلطنت ننگین خود از دم سیل تندرو فرهنگ و تمدن سرمایه داری دور و غرق در تاریکی نگهداشت.

افغانستان بین قیام های مسلحانه ( 1826 1919)

     افغانستان تا پیروزی قیام مسلحانه ملی و ضد استعماری 1919 در شرایط و مناسبات کاملاً فرتوت فیودالی، ملوک الطوایفی، قبیلوی و کوچی گری قرار داشت. افغانستان دوره های استبداد فیودالی و افغانستان دوران تسلط مستقیم استعمار و نوکران وفا پرور استعمارگر، زندان سیاه و قربانگاه همه خلق های برادر کشور ما بود.

    فیودالهای محلی، سرداران قبایل، اشرافیت فیودالی و دستگاه ستم ملاکان فیودال، عاملان اصلی و عمده کندی رشد اجتماعی، اقتصادی و ستم های گوناگون طبقاتی ملی و اجتماعی بودند. در دوران تسلط مستقیم استعمار کهن، جنگهای غیرعادلانه میان خلق های برادر افغانستان صورت میگرفت. مردم ستمکش کشور در چنگال خونین فیودالهای محلی و سر برآوردگان قبایل و به شکل پراکنده زندگی میکردند. سلحشور ترین اقوام و طوایف کشور در حال خانه به دوشی و مالداری بسر می بردند. سلاطین کهن خود را امام زمان، حامی دین، پاسدار منافع ملاکان فیودال، قوماندان اعلی سپاه، سایه خدا، ملک عادل، قاضی القضات، آفریننده قانون و نگهبان تاج و تخت میدانستند. به خانواده و نزدیکان خود معاش مستمری، خلعت فاخره و رتبه های اعزازی می بخشیدند. فیودالها، سرداران قبایل و تکیه گاه های محلی آنان علاوه از بهره مالکانه ایکه از دهقانان فقیر دریافت میداشتند از امتیاز معاش مستمری دولت نیز برخوردار بودند. سلاطین با دیوار ضخیمی از مردم جدا بودند، هرگاه جهانگشایان و استعمار گران بیگانه منافع آزمندانه فردی و طبقاتی اشراف فیودال را محترم می شمردند، از لگدکوب شدن استقلال و حاکمیت ملی و تمامیت ساحه قلمرو خود به طور قطع باکی نداشتند. خودسری سلاطین تا آن حدود بوده که به کرات خلقهای ما را در معرض قمارهای خطرناک و برد و باختهای غم انگیز تاریخ قرار داده اند.

    چنانچه ملی ترین پادشاه افغانستان وقتیکه تاج و تخت را در معرض خطر یافت، با کیسه های سیم و زر راه غرب را در پیش گرفت و سنگر نبرد عادلانه ضد ارتجاع و استعمار امپریالیستی را خالی گذاشت. ننگین ترین و اسارت آورترین این قراردادها، همانا معاهده آزادی کش میان شاه شجاع و استعمارگران بریتانیا(1809میلادی) و معاهده خجالت آور و ننگین گندمک میان امیر محمد یعقوب خان و استعارگران بریتانیا و خط تحمیلی دیورند (1893) امیر عبدالرحمن و استیلاگران انگلیسی است.

     سلاطین افغانستان همواره بر سرنوشت توده های ملیونی حاکمیت مطلق داشتند. در حرمسرای آنان زنان هوسباز فراوان و غلامان زرین کمر بیشمار بود، پایتخت های زمستانی و تابستانی و کاخهای زرنگار آنان از خون خلقهای زحمتکش افراشته میشد.

    مقر استبداد فیودالی صلاحیت بی پایان داشت، حدود صلاحیت و وظایف امیران و سلاطین تعیین نبود. هیچ قانونی صلاحیت مطلقه و بی بندو بار اتوکراسی را  حتی در لفظ مهار نساخته بود. مصارف دربارهای باشکوه پر تجمل و خارج از بودجه دولت بود. سلاطین و امیران گوش به فرمان استعمار از دسترنج و مالیات کمرشکن ملیون ها دهقان و پیشه ور، دربارهای باشکوه و زندگی افسانوی می ساختند. کافیست یادآوری کنیم که در آشپزخانه امیر عبدالرحمن تنها یکصدوپنجاه نوع مرغ پخته میشد.[6]

    سلاطین واجب الاحترام و غیر مسوول این مقام را به زور شمشیر رعایا بدست می آوردند و یا از پدر به میراث میگرفتند. بعد از وفات پادشاه میان فرزندان و میراث خواران او برای بدست آوردن تاج و تخت جنگهای غیرعادلانه صورت میگرفت (رهبری سیاست خارجی افغانستان در انحصار امیر)، حقوق و وظایف مردم معین نبود. مردم نه تنها در برابر قانون حقوق و وظایف مساوی نداشتند، بلکه اصلاً قانونی وضع نشده بود تا خلق بدون امتیاز و تبعیض رنگ، جنس، نژاد از حقوق و وظایف برخوردار میشدند. اراده فرمانروایان، ملاکان فیودال و عمال دولت فیودالی بر خلق سلطنت میکرد. استعمار کهن عقل و قلوب سلاطین درباریان را تسخیر کرده بود. آزادی دهقانان توسط اشرافیت فیودالی با خشونت لگدکوب میگردید. فقط بهره کشان، ستمگران، محافل حاکمه، تجاوزکار و سرداران قبایل مانند امروز آزادی بی پایان داشتند و از این حقوق طبیعی استفاده وسیع می توانستند. آزادی و کرامت ستمکشان و دهقانان زحمتکش از تعرض مصون نبود. طبقات حاکمه استثمارگر، شیاطین دهات بر آزادی و کرامت خلق بی باکانه تاخت و تاز میکردند. از علفچرها، جنگلها و املاک خالصه دولت، صرف ملاکان فیودال و روحانیون بهره برداری می نمودند.

    نیروی کار دهقانان زحمتکش توسط ملاکان فیودال غصب و غارت میشد. روحانیون مرتجع با شور و حرارت وصف ناپذیری خلق را به زنجیر های اسارت معنوی و جهل میکشیدند و نقش خدمتگذارانه را به نفع ستمگران ایفا مینمودند. هر کجا تیغ جلادان بیرحم به گلوی خلق میرسید. این قشر طفیلی (الله اکبر) میگفتند و بر جنایات مستبدان تاریخ، صحه آسمانی می نهادند. اگر روحانی وطنپرستی نظیر ملامشک عالم علیه استبداد و استعمار علم جهاد می افراشت، با تعقیب کینه توزانه سرکوب میگردید.

    هر عمل و اقدام مثبت توده های مردم که با منافع حریصانه صاحبان وسایل تولید رژیم مطلقه، بخصوص با منافع استعمارگران خارجی انطباق نمیداشت، جرم تلقی میشد. خلق بدون حکم محکمه با صلاحیت، مجازات سنگین می گردیدند. قوه قضائیه منظمی وجود نداشت. حکم محاکم بعد از محاکمه علنی و حضوری صادر نمیگردید. بقایای این راه و رسم های قرون وسطایی هنوز به قوت خود باقیست. هم اکنون اکثریت احکام بدون محاکمه علنی و حضوری صادر میشوند. زحمتکشان افغانستان بدون حکم محکمه با صلاحیت خودسرانه توقیف، بازداشت و حتی سالیان طولانی بدون سرنوشت در زندانها می پوسیدند.

     دولت با استبداد اربابان و متنفذین محلی، با توطئه بافی، سجل سازی، جعلکاری و گناهکار جلوه دادن بیگناهان دست و پای هزاران انسان بیگناه را به زنجیر های استبداد می بستند. زحمتکشان تحت تعقیب، توقیف و با خشونت تعذیب و شکنجه میشدند، تازیانه می خوردند، شکنجه و عذاب دستگاه پلیس و کوتوالی از بسکه برای متهمان تحمل ناپذیر می بود به چنان جنایاتی اعتراف میکردند که اصلاً در خواب و خیال نیز مرتکب آنها نشده بودند. شگفت انگیز تر اینکه در دوره امیر عبدالرحمن، شکنجه جسمانی در بعضی موارد اعتبار قانونی داشته است. اعتراف و اقراریکه از متهمان به وسیله اکراه بدست می آمد، مدار اعتبار قرار میگرفت.

    وطنپرست ترین فرزندان افغان در داخل ساحه دولت و خارج از قلمرو سیاسی تبعید میشدند. ایوب خان فاتح میوند و ده ها و صدها خانواده و عنصر وطنپرست که در قیامهای مسلحانه اول و دوم ملی و ضد استعماری نقش رهبری کننده و فعالی داشتند، به فرمان امیران گوش به فرمان استعمار به هند بریتانوی تبعید شده بودند. مسکن مردم نه تنها از تعرض مصون نبود، بلکه به گواهی تاریخ امیر عبدالرحمن و سردار عبدالقدوس خان اعتمادالدوله به کرات در خانه های غرجستانی آتش می افروختند، دیوار های قلعه ها را با بام ها یکسان میکردند، درختها را بریدند، باغها را تاراج نمودند، محصلان حکومت کوتوالیان خاصه داران و عساکر دولت های مستبد خودسرانه به مسکن مردم داخل میشدند و به بهانه تفتیش جنایات بیشماری به توده های شرافتمند افغانستان تحویل میدادند. ستم هائیکه سردار عبدالقدوس اعتمادالدوله، کرنیل فرهاد خان، کمیدان فتح محمد خان پسر لنگر خان پنجشیر و سایر نوکران برجسته امیر عبدالرحمن بر مردمان رزمنده مرکزی کشور روا داشتند، همه خاطره های تلخیست که بزرگترین افتخار آن بزرگترین خجلت و شرمساری برای طبقات ستمگر و محافل حاکمه گناهکار افغانستان می باشد.

    مال و ملک مردم، هستی مردم، زندگی خلق زحمتکش در معرض تاخت و تاز رهزنان و ستمگران بیشرم قرار میگرفت، مصادره اموال و جایداد، بازگشت معاش های دوران خدمت، جریمه های کمرشکن نقدی یک تعامل عادی در دربارهای مطلقه بود. از محرمیت مخابرات نام ونشانی نبود، جاسوسان، مزدوران خانه زاد و غلامان دربار، حیات زندگی هزاران انسان بیگناه را بازیچه قهر و ستم جباران ستمگر میساختند. تفتیش مخابرات و حتی تفتیش نامه های شخصی مردم وظیفه رسمی مامورین دولت بود. چه بسا مامورین موذی که در برابر کنجکاوی های بی مزه خود مکافات ها نیز بدست می آوردند. آزادی فکر و بیان از تعرض مصون نبود. ضرب المثل (حسن حسن گوش کن دم نزن) از این واقعیت سرسخت زندگی اجتماعی ناشی شده است. هیچ فردی فکر خود را به وسیله گفتار یا قلم و یا امثال آن بیان نمی توانست. اگر اتفاقاً عنصر آزاد اندیشی دل به دریا میزد و حقیقتی را بیان میداشت به اصطلاح خلق "سرش زیر بالش می گردید".

    هر اجتماعی ولو برای تأمین مقاصد جایز و صلح آمیز میبود، توجیهات نادرست میشد. بر قیامهای دلاورانه دهقانان و اجتماعات و مقاومت عادلانه مردم مهر طغیان بی دینی، شورش و یاغیگری می زدند.

    خلق افغانستان مانند تمام دوره های طولانی بردگی و فیودالیزم از حقوق تأسیس انجمن ها و سازمان های سیاسی، جمعیت ها، اتحادیه ها و احزاب محروم بودند. اگر جمعیت های سیاسی مانند اخوان الصفا وعیارانقرون وسطایی تشکیل می یافت در نطفه سرکوب می گردیدند. رمز دوام و بقای تسلط بهره کشان و طبقات حاکم نیز در این بود و هست که کلیه سازمان های اجتماعی، دینی، نظامی، سیاسی، قضایی، کوتوالی ها و غیره موسسات و سازمان های خرد و بزرگ جامعه را در اختیار و حتی در انحصار داشته باشند.

    خلاصه اینکه هزاران و صدها هزار انسان زحمتکش از اداره متضرر میگردیدند، دستگاه فرتوت فیودالی دشمن هستی کار، زندگی و آبروی خلق بود.

      هرچند پاسداران واقعی وطن، توده های زحمتکش افغانستان بوده و همین طبقه زحمتکش است که همواره از آزادی، شرافت و حاکمیت ملی و تمامیت ارضی وطن قهرمانانه دفاع کرده است، اما طی قرون متمادی از سیاست تشکل و اداره کاملاً دور نگهداشته شده و از انرژی لایزال مردم در تنظیم حیات ملی به طور قطع استفاده لازم صورت نگرفته است.

       تا تأمین استقلال سیاسی کشور در افغانستان، شورای ملی وجود نداشت. بعد از آن نیز شورای ملی افغانستان مظهر اراده  ملاکان فیودال، سوداگران دلال، روحانیون مرتجع و مظهر اراده اشرافیت و اتوکراسی شمرده می شود.

     دهقانان ملیونی، پیشه وران، زنان و سایر زحمتکشان شهرها و دهات در حیات سیاسی اشتراک نمی توانستند.

      سلطنت و حکومت از هم جدا نبود و اراده سلاطین حاکم، مطلق بر مردم بود. با آنکه همه افراد جامعه آزاد به دنیا می آمدند، اما بنابر تعلقات و پیوند های طبقاتی خود همه افراد یکسان از آزادی برخوردار نمی شدند. حقوق و حیثیت دهقانان با ملاکان فیودال تفاوت فاحش داشت. طبقات حاکمه، گرگ توده های انبوه محکوم جامعه بود. هیچ دهقان و پیشه ور و به طور کلی هیچ یک از زحمتکشان شهرها و دهات افغانستان حق زندگی آزاد و امنیت شخصی نداشتند. مردم ستمدیده افغانستان مرکزی و خلق تسخیر ناپذیر نورستان تا پایان قرن 19 به بردگی محکوم بودند و داد و ستد بردگان در محاکم دولت خداداد اجرا می گردید. مانند تمام قرون وسطی علیه قهرمانان نامدار ملی افغانستان آشتی ناپذیر ترین دشمنان استعمار، آزادیخواهان و شخصیت های ملی را به شیوه های وحشیانه شکنجه کرده، نیست و نابود میکردند. هست و بود شان به تاراج میرفت. با تعقیب پالیسی جدا نگهداشتن عناصر ملی و آگاه از خلق در برابر جنبش رهایی بخش ملی سنگ اندازی میکردند. مجازات غیر انسانی، بریدن گوش و بینی، دست و پای، کشیدن ناخن، تیل داغ، نشتر زدن چشمان، ذبح، غرغره، بیدار خوابی، در زندان ها و سیاه چال های عمیق انداختن، چشم کشیدن، نان نمکین خوراندن، کشتار خونین، ترور دسته جمعی، کله منار ساختن، زیر دیوار کردن، توطئه بافی، چورکردن ریش و بروت انسانهای دلاور، مصادره اموال مردم، کل کردن ریش مردان، بریدن گیسوی زنان، نهادن پستان زنان در شق چوب، به کنده و زولانه بستن پدر و پسر برهنه، بی عفتی کردن با زنان در ملای عام، افکندن زنان در جوال همراه با پشک، معتاد ساختن مردم به چرس و تریاک و سایر مواد مخدر، آتش افروختن در منازل، افشاندن بذر تفرقه های مذهبی، قومی و منطقوی توسط پاسداران مزدور شان و حمله به ابتدایی ترین حقوق و آزادی های مردم همه و همه جنایاتی بوده و قسماً هست که استعمار کهن امپریالیزم و تکیه گاه های کهن و نوین این قدرت های زوال یابنده تاریخ به خلق های تحت استعمار تحویل داده و هنوز هم میدهند.

    دست و پای دهقانان بی زمین و کم زمین با زنجیر های استثمار ملاکان فیودال چنان میخکوب گردیده بود که برای خود اصلاً کار دیگری سراغ نمیتوانستند، دهقانان و زحمتکشان به کار اجباری و بیگار (کار بی مزد) محکوم بودند.

     نیروهای تولید به کندی رشد میکرد. پیشه وران، نیازمندی های جامعه فیودالی مخصوصاً نیازمندی های قوای مسلح و دربار را تولید میکردند. ذخایر سرشار طبیعی کشور به علت عقب ماندگی نیروهای مولده دست نخورده باقی مانده و  وسایل عمده تولید و حاصلدهی نیروی کار در سطح فوق العاده نازلی قرار داشت. مناسبات کهنه تولید فیودالی و نفوذ مستقیم استثمار، سد عمده پیشرفت اجتماعی و عامل اصلی عقب ماندگی و عامل استثمار بیرحمانه، فقر کشنده و بیسوادی دهقانان ملیونی کشور بود.

      بقایای بردگی حتی تا زمان امیر عبدالرحمن خان و امیر حبیب الله خان کم و بیش به نظر میرسید، به گواهی فیض محمد کاتب، نگارنده سراج التواریخ تنها عشری که از مدارک دادوستد هزارگان به خزانه دولت تحویل گردیده بود، به هفتاد هزار روپیه کابلی بالغ میگشت.

       خلاصه پوسیدگی نظام اجتماعی، اقتصادی، نابرابری حقوقی زن و مرد، ستم ملاکان فیودال، استثمار بیرحمانه دهقانان زحمتکش، جهل و اسارت معنوی، تسلط معنوی پاسداران خرافه های قرون وسطایی و سایر لاشخواران طفیلی، وسعت بی پایان صلاحیت های امیران، سرداران قبایل، اداره های آزادی کش جاسوسی، خودسری عمال دولت و به طور کلی ستم های گوناگون اجتماعی، طبقاتی و ملی از مشخصات برجسته دوره های طولانی تسلط نظام های کهن قبیلوی، فیودالی و اداره استبداد استعماری بود و هنوز هم بقایای این نظام های کهن در برابر نیروهای رشد یابنده مولده، لجوجانه خودنمایی میکند. وسایل آموزش و پرورش در انحصار اقلیت کوچک غوطه ور در امتیازات اجتماعی بود و از حق تعلیم و تربیت فقط شهزادگان، اشرافیت فیودالی و فرزندان طبقات حاکمه و عمال دولت برخوردار بودند. از امتیازات فرهنگی قشر کوچکی از مداحان دربار، دبیران، کاتبان، منشیان وعمال دولت استفاده می توانستد. به تکامل ادبیات و زبان ها و فرهنگ غنی توده های رشد یابنده کشور اندکترین توجهی نمیشد. دولت فیودالی به رهنمونی و نظارت تعلیم و تربیه فرزندان مردم بی علاقه بود. از جمله ده ها زبان افغانستان صرف یک زبان مورد توجه دربارها بود. این زبان نیز مورد هجوم اصطلاحات دینی، سیاسی، مذهبی و اداری زبان عرب قرار گرفته بود. خصومت ملی، استثمار طلبی ملی، نابرابری فرهنگی و حقوقی میان اقوام و خلق های برادر افغانستان کاشته میشد. تسهیلات لازم صحی صرف در اختیار صاحبان عالیترین امتیازات اجتماعی و اقتصادی بود. تنها فرزندان اشرافیت فیودالی، ملاکان فیودال، متنفذین و روحانیون شریر و مرتجع به خدمت دولت پذیرفته میشدند. اصول تعلیم و تربیت کهنه و قرون وسطایی فوق العاده تخدیر کننده بود که ماهیت ثابت پرستانه و فاقد ابتکار و ابداع و تنگ نظرانه داشت. احکام آموزش و پرورش کهنه، دگم های میان تهی و خرافی و مقولات تسلیم طلبانه آن بر اعماق روان و شعور اکثریت عظیم خلق افغانستان نقشی از غداری و اسارت آوری بجا میگذاشت و تا اکنون نیز همان خرافه های قرون وسطایی نظیر کتب افسانوی، سحر، جادو، رمالی و فالبینی در برابر فرهنگ روینده و شگوفان طبقه کارگر ظفر آفرین، خودنمایی میکرد و عامل عمده کندی رشد فرهنگ و دانش نوین جامعه بود و می باشد. پاسداران فرهنگ کهنه، طفیلی ها، نذر و نیاز بگیران، فالبین ها، ضمن دوره گردی ها، توده ها را تسلیم رضا و راه غلامی و اسارت معنوی و تفرقه کرده، آتش جنگ های مذهبی را دامن میزدند. در دوران امیر عبدالرحمن خان بخاطر بذر خصومت ملی و مذهبی و در هم شکستن نهضت مقاومت خلق افغانستان مرکزی، حکم جهاد صادر میشد. ستم ملی را نه حدودی بود و نه ثغوری، راه و رسم زندگی، زبان و طرز پوشاک اقلیت های ملی و مذهبی جامعه تحقیر میشد. کارگران صنایع دستی، صنعتگران، پیشه وران بخصوص دلاکان، بافندگان، آهنگران و ندافان هم طبقه  و سیال تلقی نمیشدند. زحمتکشان دهات توسط اشراف فیودال و نوکران شهری شان به نام های غول صحرایی، خام کله، موش خور، چوب شکن، شیر فروش، اطرافی وغیره.... الفاظ رکیک یاد میشدند. در تشکیل خانواده قیود نژاد، ملیت، تابعیت، زبان، مذهب، طبقه و غیره مراعات میگردید. زن با مرد بیش از امروز دارای حقوق مساوی نبود. ازدواج ها غالباً اجباری صورت میگرفتند. هست و بود قشر تحقیر شده هر چند گاهی یکبار توسط اربابان و ملوک الطوایف، غارت میگشت. جز اینکه 99 درصد مردم افغانستان سطح زندگانی، سلامت و رفاه خود و خانواده خود را از حیث خوراک، مسکن، مراقبت های طبی و خدمات لازم اجتماعی تأمین نمی توانستند، مانند امروز در موقع بیکاری، بیماری، نقض اعضا، بیوه گی، پیری وغیره...  از شرایط آبرومند زندگی برخوردار نبودند. کودکان و مادران از کمک های عاجل و مراقبت های خاص جامعه استفاده نمیتوانستند تا احراز استقلال سیاسی کشور، تعلیمات ابتدایی و اساسی معارف مجانی و به مقیاس ملی بسط و تعمیم نیافته بود. از آموزش های حرفوی، پوهنتون و مراکز فرهنگی نام و نشانی شنیده نمیشد. تعلیم و تربیه قرون وسطایی در افغانستان طوری هدایت میگردید که شخصیت انسانی افراد جامعه مجال رشد و تکامل نمی یافت.

     فیودال های محلی در قلمرو خود از صلاحیت های وسیع اقتصادی،  سیاسی، حقوقی، اداری و جزایی برخوردار بودند. تهیه لشکر، ابزار وسایل جنگی، تحصیل مالیات و محصولات دولت به عهده ملاکان فیودال بود. با والیان، حکام و عمال دولت که غالباً بسته به اشراف فیودال بودند، با تقدیم تحایف، پیشکی، کنیز، دایه و با وسایل گوناگون دیگر پیوند نامقدسی می بستند و شانه به شانه یکدیگر به غصب و غارت مال و جان و ناموس مردم سرگرم بودند. خلاصه فیودالها، ملوک الطوایف و سرداران قبایل افغانستان، حاکم واقعی بر سرنوشت مردم بودند. زندان داشتند، ناظران و چوکی های فراوانی در خدمت آنان بود و کلیه مسایل زندگی بسته به دهقانان تحت الحمایه خود را با خودسری، حل و فصل میکردند. بقایای این راه و رسم هنوز در دهات افغانستان به قوت اولیه خود به چشم میخورد . تصادفی نبوده که جامعه شناسی علمی، صاحبان وسایل تولید را طبقه حاکم جامعه نامیده اند.

    ننگین ترین رویداد این دوره سیاه تاریخ کشور معاهده تحمیلی 1893 دیورند و جدایی دو بازوی پیکر ملت افغان از بدنش بود. به موجب این معاهده اسارت آور میان خلق های افغانستان، مرزهای میکانیکی کشیده شد. بلوچستان و پشتونستان از افغانستان جدا گردید. از انرژی لایزال خلق رزمنده بلوچ و خلق دلاور پشتون بخاطر اجرای مقاصد نظامی و سیاسی استعمار بریتانیا و سرکوب نهضت آزادی بخش مستعمرات انگلیس، بهره برداری های فراوان صورت گرفت. پیدایش تکیه گاه های محلی استعمار، پیدایش تفرقه های مذهبی، نژادی، منطقوی، تضعیف صفوف جنبش ملی و آزادی بخش، سرکوب خونین خلق رزمنده هزاره، کوهستانیان هندوکش، نورستان، لغمان، قبایل مختلف غلجایی و سایر اقوام و طوایف ملی و ضد استعماری، اختناق طولانی امیران گوش به فرمان، خرافه های قرون وسطایی و ایجاد ذهنیت غلامی همه و همه از خصوصیات برجسته این دوره بود و لیکن با این همه اختناق طولانی چرخ شتابنده زمان متوقف نگشت و نیروهای مولده علیرغم سنگ اندازی های نیروهای ارتجاع، استبداد و استعمار و امپریالیزم و خلاف اراده ملاکان فیودال و تکیه گاه های بین المللی استعمار کهن به طور اجتناب ناپذیری کم و بیش رشد کرد و تاریخ و جامعه ما نیز بر وفق قوانین عینی تکامل در مسیر انقلابات صنعتی جهان قرار گرفت. در سال 1886 نخستین فابریکه حربی بنام (ماشین خانه) در کابل تأسیس شد و نخستین بار قوه بخار در افغانستان مورد استعمال قرار گرفت. در این فابریکه چهار هزار کارگر مصروف کار گردیدند. تولید سالانه (ماشین خانه کابل) بر طبق احصائیه میر غلام محمد غبار مولف "افغانستان در مسیر تاریخ"  یکصدو چهار توپ جلو پر و دنباله پر صحرا، توپ طاهری، توپ بزرگ استحکام قلعه، ماشیندار و 2500 تفنگ نوع هنری مارتین، تفنگ 303 بور، تفنگ بغل پر، تفنگ 12 تکه، تفنگ پنج تکه، جاغر دار، تفنگ دومیله شکاری، خنجر، کارد، چاقو، باروت، کارتوس، پتاقی، توپ و تفنگ فیوز برنجی و چوبی بود.[7]

     فابریکه حربی دهه اخیر قرن 19 علاوه از تولید وسایل جنگی دارای شعبه های صنعتی دیگری نظیر آهنگری، نجاری، سراجی، حلبی سازی، فلز کاری، مسگری، زرگری، مسکوک، کلید سازی، سیم دوزی، صندوق سازی، چاپخانه، لیتوگرافی، جوراب بافی، دندان سازی، سترنجی، قالین بافی، کاشی سازی، حجاری، نقشه کشی و چودن پزی نیز بود.

     ماشین خانه کابل توسط یک متخصص فرانسوی به کار افتاد. خلاصه اینکه در پایان قرن 19 ماشین خانه کابل تأسیس گردید و برای نخستین بار قوه بخار در افغانستان، ماشین های بزرگ را به حرکت در آورد. اما در دوران امیر عبدالرحمن، تجار قدرت با نفوذ سیاسی دربار نبود. هنوز از بیم رشد سرمایه داری حلقوم تجارت کشور فشرده میشد، اما با همه این سنگ اندازیها، جوانه های ضعیف بورژوازی ملی به رشد آغاز کرد. در برابر ورود اموال خارجی از عوارض و مالیات گمرکی کار میگرفتند. در زمان امیر عبدالرحمن رویهمرفته در بخارا، مشهد و پشاور هیئت های تجارتی افغان مقرر شده بودند.[8]

    از صنایع داخلی بخصوص از صنایع اسلحه سازی حمایت صورت میگرفت. بخاطر دوام و بقای سلطنت مطلقه و منافع اشراف فیودال، سیاست خارجی اتکا بخود و جدایی از جهان تعقیب میگردید.

     در آغاز قرن 20 نسیمی از معارف نو در کشور وزیدن گرفت. سراج الاخبار علیرغم مداخلات استعمارگران به نشرات بیدارکننده پرداخت. لیسه حبیبیه تأسیس شد. فابریکه پشمینه بافی و فابریکه چرمگری به تولید آغاز نمودند. فابریکه برق آبی جبل السراج در 1907 تأسیس گردید. در سال 1910 لین تیلفون کابل- ننگرهار تمدید یافت. شفاخانه های ملکی و نظامی تأسیس شد و به همکاری طبیبان ترکی و هندی به خدمات صحی آغاز کردند. راه ها احداث و رباط ها آباد شد. نهر سراج حفر گردید. نل پغمان مورد استفاده قرار گرفت. شهر کابل تنویر شد. برای تجارت تسهیلات لازم فراهم گردید. رویهمرفته عقب ماندگی شیوه تولید فیودالی تضاد شدید دهقانان،  ملاکان فیودال، مالیات و عوارض کمرشکن دولت و تکیه گاه های محلی اشرافیت فیودالی، اختناق طولانی استبداد وحشی، قهر و غضب متراکم مردم، تحولات اجتناب ناپذیر اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و رشد خیلی کند نیروهای تولیدی، ‌تضاد آشتی ناپذیر ملل و اقوام کشور با تسلط مستقیم امپریالیزم بریتانیا، همه و همه تب و تاب جامعه پوسیده فیودالی و مستعمره افغانستان را افزایش بخشید و شرایط لازم پیدایش اولین حزب ملی و دموکراتیک و شرایط مساعد اوج نبرد ملی و آزادی بخش را مهیا کرد. روشنفکران وطنپرست،‌غلام بچگان آگاه دربار و سایر آزادی خواهان را الهام بخشید تا به دور آرمان های مشترک آزادی ملی و دموکراسی حلقه زنند و علیه سلطه اسارت آور نیروهای ارتجاع، امپریالیزم، استبداد و استعمار  و در راه دموکراسی مشروطیت، تا پای دار برزمند و جان، مال و سر خود را قربان آرمان های وطنپرستانه و قربان آزادی ملی، ‌دموکراسی و شرافت ملی نمایند و مبارزات عادلانه را متشکل نمایند و سمت و جهت انقلاب ملی را با عزم، هوشیاری و دلیری هدایت کنند.

    در آغوش وطن محبوب ما،‌ اقوام مستعد هزاره، ازبک، ترکمن، بلوچ، نورستانی، تاجیک، پشتون و اقلیت های ملی و مذهبی دیگر رشد و پرورش یافته اند. این اقوام و مردم زحمتکش هر یکی دارای تاریخ کهنسال، ‌میراث های شایسته یی فرهنگی و سنن پر افتخار نبردهای عادلانه و قیام های دلاورانه ملی اند و در طول تاریخ کشور شانه به شانه یکدیگر از آب، خاک، آزادی و شرافت ملی ما با احساس درد و منافع مشترک، قهرمانانه دفاع کرده اند.

     انقلاب نجات بخش ملی (1838 الی 1842) و پیروزی خلق های خشماگین افغانستان علیه قشون منظم استعمارگران بریتانیا، جنگ فاتحانه و ظفر آفرین میوند، قیام های مسلحانه (1878 الی 1919) و غلبه افتخار آفرین مردم قهرمان افغانستان بر نیرومندترین قدرت استعماری دنیا،‌ نهضت ملی و دموکراتیک عصر امانیه،‌ جنبش ملی و دموکراتیک دوره هفتم شورای ملی، نهضت دموکراتیک 3 عقرب 1344 همه و همه نمایشگر روح پیکار جوی و شکست ناپذیری خلق و هم چنین بیان عشق آتشین توده های مبارز به دموکراسی،‌ آزادی کامل ملی و ترقی اجتماعیست، اما در تاریخ کار و پیکار سیاسی خلق افغانستان تشکل و مبارزات دموکراتیک و ملی مشروطه خواهان اول، بیش از همه نقش الهام بخش و سنن پر افتخار دارد. بنابرین وظیفه  هر فرد وطنپرست و هر حلقه و گروه ملی و دموکراتیک، ‌وظیفه تمام نیروهای انقلابی دوران معاصر افغانستان اینست تا به سنن نبردهای عادلانه اسلاف خود به طور صحیح و دقیق آشنا گردند، نقش آزادی بخش توده های مبارز کشور را به درستی بشناسند و بیرق پیکار عادلانه پدران مبارز خود را بر افراشته نگهدارند و این امانت سترگ را با سربلندی کامل به نسل های پرتوان آینده بسپارند. برای اینکه این همه وظایف ملی تحقق یابد، اینک کار و پیکار نخستین گــــروه “اخوان افغان” را ذکر می کنیم. 

اولین گروه اخوان افغان:

       درفش آزادی ملی دموکراتیک و مشروطیت، در قلب پر تپش کشور ما بر افراشته شد و اولین حزب مشروطه طلب در شرایط ملی و بین المللی تشکیل یافت.

       ملت قهرمان افغانستان تا آن روزگار دو بار بر اردوی منظم اشغالگران بریتانیا شباخون زده و هر بار از کوره آتشین پیکار عادلانه ملی سربلند و سرخروی بیرون آمدند. اندیشه های آزادیخواهانه و نظرات سیاسی سید جمال الدین افغان از کران تا کران آسیا و افریقا و قاطبه ملل و خلق های مستعمره جهان ریشه می دواند. کارنامه های ترقی بخش و سازنده کابینه ملی سید نورمحمد شاه، نخستین صدراعظم افغانستان هنوز از خاطره نیروهای ملی و وطنپرستان افغانستان فراموش نشده بود. نشرات بیدارکننده یی نخستین شماره سراج الاخبار (11 جنوری 1906) اندیشه های دموکراتیک و آزادیخواهانه محمود طرزی و معلمان وطنپرست لیسه حبیبیه در قشر کوچک روشنفکران بسته به اشراف فیودال و سایر اقشار تحول طلب ملی و دموکراتیک تأثیرات شور انگیز انقلابی بجا می نهاد.

      در روسیه تزاری نیز انقلاب (1905) پایان یافته بود. کارگران خشماگین روسیه تزاری به رهبری حزب بلشویک حماسه های دلاورانه و با شکوهی آفریده بودند و تاریخ علیرغم شکست های گذرا، در جهت پیروزی قطعی خلق روسیه و حزب کمونیست شوروی غرش کنان به پیش می تاخت و در هنگام مارش ظفر نمون خود، کارگران کشورهای سرمایه داری و ملل و مردمان در بند و زنجیر آسیای میانه از جمله ملت افغان را برای رستاخیز و قیام ملی الهام می بخشید، در کشور همسایه ما ایران نیز توده های خشمگین بپاخاسته بودند. نهضت مشروطیت و جنبش انقلابی کارگران رشد میکرد. در هندوستان و بلوچستان و پشتونستان پیکار عادلانه ملی و آزادیخواهانه گسترش می یافت. نشرات بیدارکننده و پرهیجان حلقه های انقلابی و آزادیخواهان هندوستان، ‌ایران، ترکیه،‌ ملل عربی خاورمیانه در ذهن و دماغ افراد و حلقه های ملی و دموکراتیک جامعه مستعمره ما تأثیرات رهایی بخش معینی بجا می گذاشت.

      تضاد بین امپریالیزم و خلق های دلاور افغانستان و تضاد دولت مستبد فیودالی و توده های مردم روز تا روز تشدید می یافت. فقط در چنین یک شرایط مساعد ملی و بین المللی بعد از نشر و مصادره نخستین شماره سراج الاخبار در سال (1906) نخستین حزب مشروطه خواه افغــــانستان به نـام "اخوان افغان" جوانه زد.

      طوریکه در آغاز تذکار یافت، ‌نخستین شماره سراج الاخبار به دستور محافل امپریالیستی بریتانیا[9] مصادره شد. اما امری که سراج الاخبار بخاطر آن نشر میشد، به هیچوجه از میان نرفت و مصادره سراج الاخبار به اراده مبازران ملی افغانستان تزلزل نیاورد. برعکس روشنفکران، معلمان و آزادیخواهان بسته به اقوام مختلف افغانستان دور هم حلقه زدند.

      پیکار عادلانه ملی خلقهای افغانستان به مرحله عالیتری اوج گرفت، نیروهای ملی و دموکراتیک کشور برای اولین بار مبارزات متشکلی را بخاطر تنظیم حیات ملی طرد استعمار و استبداد فیودالی استقرار شاهی مشروطه، نظام قانون و در نهایت بخاطر تحول وضع سیاسی و اداری افغانستان آغاز کردند.

      

اصول مرامی " اخوان افغان"

-         استقرار نظام شاهی مشروطه، واژگون سازی استبداد، ‌برقراری حکومت قانون

-         تعمیم معارف و مطبوعات و بیدار ساختن مردم

-         تأمین استقلال سیاسی، در ساحه یک نظم ملی

-         تأمین عدالت اجتماعی، مساوات و دفاع از حقوق خلق ها

-         تحکیم مبانی اتحاد ملی

  محتوی اساسی فوق برنامه فشرده، دقیق، ملی و دموکراتیک اولین حزب سیاسی مشروطه طلب افغانستان بوده است. نشان وزارت معارف افغانستان تعیین گردید. امروزه نیز بر کتب روی بیرق های مکاتب معارف و مهر نشان های معارف، کتاب، شمشیر و قلم نقش میشود و خاطره پر افتخار شهیدان بی باک اولین گروه "اخوان افغان" را برای فرزندان مردم افغانستان به یاد می آورد و آنان را بخاطر نبرد عادلانه ملی و دموکراتیک الهام می بخشد.

در صفوف “اخوان افغان”:

  روحانیون وطنپرست، ‌ماموران، اهل کسبه، معلمان آتشین خوی، غلام بچگان دربار، نورچشمی های اشراف فیودال و حتی روشنفکران ترکی مقیم کابل نیز پیوسته بودند. اما با تأسف باید یادآوری کرد که علیرغم رعایت دقیق موازین مبارزه مخفی و تازه کردن سوگند ها، مغز این سازمان از گزند نیروهای ارتجاع امپریالیزم و جاسوسان در بار امیر حبیب الله جبار و وطنفروش مصون نماند. برعکس دشمن سوگند خورده خلق همه رازها را به دربار مزدور سپرد. در اخیر حوت (1325) هـ . ق مطابق مارچ (1908) فرمان انحلال “اخوان افغان” و حکم زندان و کشتار وحشیانه اعضای برجسته آن صادر گردید. سید جوهر شاه غوربندی و لعل محمد خان خدمتگاران خاص امیر با تفنگچه شهید شدند.

    محمد ایوب خان کندهاری،‌ محمد عیسی خان کندهاری، محمد عثمان خان پسر سرور خان پروانی در جلال آباد به توپ بسته شدند.

   مولوی محمد سرور واصف کندهاری فرزند متقدم مولوی احمد جان و سعد الله خان برادر زاده اش در شهر کابل لقمه توپ گردیدند.

    سایر اعضای فعال و برجسته "اخوان افغان" نظیر محمد انور بسمل، عبدالجلال کندهار، پاچا میرغلام بچه، پروفیسور غلام محمد میمنه ای، میر پاریک و میرزمان الدین بدخشانی، سردار عبدالحبیب و سردار عبدالرحمن پسران سردار عبدالوهاب خان، ابراهیم و عبدالمجید ساعت سازان شهر کابل، مولوی عبدالواسع کندهاری، مولوی عبدالرب کندهاری و کاکا سید احمد کندهاری در همان آغاز کار و پیکار دلاورانه ملی و تشکیلاتی خود به فرمان امیر حبیب الله مزدور گوش به فرمان محافل حاکمه امپریالیزم انگلیس به حبس های طولانی محکوم و زندانی شدند.

   پیشاهنگان نهضت مشروطیت هر چند توسط دربار و درباریان خاین و ضد ملی با خشونت وحشیانه سرکوب گردیدند، اما مثال های درخشان بی باکی، پایداری و سنن پر افتخار نبرد آزادی بخش را به میراث گذاشتند. یکی از زمره پیشروان جنبش مشروطه طلب، شادروان واصف کندهاری بود. این انقلابی پرشور و وطنپرست آتشین هنگامیکه به توپ بسته میشد، این بیت الهام بخش را روی کاغذ نوشت:

                  ترک مال و ترک جان و ترک سر

                                                     در ره مشروطه اول منزلست

   خلاصه "اخوان افغان" و یا اولین سازمان سیاسی مشروطه طلب کشور و اعضای فساد ناپذیر آن در راه آزادی ملی و دموکراسی و در راه بیداری سیاسی مردم کشور گام های جسورانه برداشت. آتش کار و پیکار عادلانه ملی و رهایی بخش را در عقول و قلوب بیباک فرزندان مردم روشن کرد و با انجام کارنامه های دلاورانه رسم و راه زندگی مستقل و همچنین با شرف مردن را به نسل های پر توان امروز و فردای افغانستان آموخت و نشان داد.

    درود بر پیشاهنگان راهگشای نهضت ملی و دموکراتیک افغانستان. پر افتخار باد خاطره فداکاری شهیدان "اخوان افغان"!

    پیدایش اتحادیه های انحصارات نیرومند سرمایه داری، تکامل سرمایه داری به مرحله امپریالیزم،‌ تمرکز موسسات بزرگ تولیدی به دست مشت ناچیزی از ملیونر ها، رشد ناموزون کشورهای امپریالیستی،‌ تلاش حریصانه دول نیرومند امپریالیستی از جمله دولت جرمنی برای تقسیم مجدد بازار های جهان،‌ تضاد های درونی امپریالیزم را تشدید کرد. بر اساس تضاد بین دول مختلف و مخالف امپریالیستی و هم چنین بخاطر تضعیف جنبش کمونیستی و کارگری، جامعه سرمایه داری اروپا و سرکوبی نهضت رهایی بخش ملی کشورهای آسیا و افریقا، در اول اگست 1914 جنگ جهانی اول ابتدا بین جرمنی و بریتانیا در گرفت و به تدریج 28 کشور جهان با بیش از 1500 ملیون نفر در گرداب جنگ غارتگرانه غرق گردیدند و قریب 74 ملیون انسان زحمتکش برای این جنگ کثیف بسیج شدند[10]. احزاب سوسیال اپورتونیست اروپایی به طور آشکارا در منجلاب سوسیال شوونیزم میلغزیدند و با دفاع از جنگ کثیف امپریالیستی عملاً در سنگر بورژوازی و برضد اصول بلند پایه انترناسیونالیزم پرولتری قرار میگرفت.

     در روسیه تزاری نیز احزاب منشویک و سوسیالیست های انقلابی از جنگ تجاوزکارانه حمایت می نمود.

     تنها حزب بلشویک ماهیت این جنگ غارتگرانه امپریالیستی را به توده های مردم رسوا میکرد و در سنگر همبستگی برادرانه کارگران و زحمتکشان تمام جهان قرار گرفته بود. امپراتوری عثمانی و جرمنی متحداً نهضت های ضد استعماری بریتانیا را در کشور های اسلامی از جمله در افغانستان تقویت میکردند. در چنین احوال و شرایطی، یعنی شش سال بعد از مصادره نخستین شماره سراج الاخبار افغانستان، چهار سال بعد از سرکوب خونین اولین گروه "اخوان افغان" و دو سال پیش از آغاز جنگ جهانی اول            (18 1914) محمود طرزی در نتیجه تلاش های پیگیر، امتیاز نشر سراج الاخبار افغانیه را بدست آورد.[11] درفش آزادی و بیداری ملی را بار دیگر بر افراشت. وارثان واقعی “اخوان افغان” در مشروطیت اول  ،معلمان، آزادیخواهان، ‌نویسندگان و شاعران،  بدور سراج الاخبار حلقه زدند، مبارزه ملی و رهایی بخش خلق افغانستان به مرحله نوینی اوج گرفت. افغانستان به کانون جنبش ضد استعمار امپریالیزم بریتانیا مبدل گردید.

     چنانچه حکومت آزاد و موقت هند برتانوی به ابتکار مولوی عبیدالله سندهی، راجه مهندرا پرتاب و مولیدا منصور در کابل تشکیل یافت.[12]  پیوند نهضت آزادیخواهانه هند برتانوی ازین طریق با جنبش ملی و آزادی بخش افغانستان تأمین گردید. در چنین شرایط مساعد ملی و بین المللی وارثان سنن پیکار عادلانه ملی اولین گروه "اخوان افغان" درفش آرمان های سرکوفته رفقای شهید خود را دوباره بر افراشتند. جنبش "اخوان افغان دوم" بخاطر طرد استعمار و استبداد و تأمین آزادی سیاسی و استقرار مشروطیت آغاز و گسترش یافت. غلام محی الدین افغان،‌ عبدالهادی داوی، عبدالرحمن لودین، فرزندان شرافتمند و رزمنده کاکا سید احمد کندهاری، میر یاربیگ بدخشانی،‌ محمد انور بسمل،‌میر سید قاسم خان، فتح محمد خان، عبدالجبارخان جبارخیل، منشی محمد ابراهیم، گل احمد و سید هاشم خان از اعضای برجسته و فعال سازمان "اخوان افغان"  مشروطیت دوم بودند.

     اخوان افغان دوم، به دور اصول مرامی "اخوان افغان اول" حلقه زدند و در مرام اسلاف قهرمان خود تنها ترویج زبان پشتو را افزودند. در شرایط پراکندگی فیودالی و قبیلوی یگانه حلقه ایکه اقوام سلحشور و قبایل مختلف و مخالف پشتون را باهم نزدیک و برای رستاخیز ملی بسیج میتوانست، فقط زبان پشتو بود، ‌بنابر این علاقمندی اعضای برجسته "اخوان افغان دوم" به تعمیم و تقویت زبان پشتو جنبه عظمت طلبانه وکوته نظری ملی نداشت.

    خلاصه "اخوان افغان دوم" هم در جبهه سیاست و مبارزه سیاسی و هم در جبهه زبان، ادبیات و فرهنگ فعالانه میرزمید و آرمان های شکوهمند آزادی ملی، دموکراسی، ترقی و همبستگی پیکار جویانه ملی در اشعار آبدار و آتشین غلام محی الدین افغان بعداً رییس و دیگر مبارزان راه آزادی و مشروطیت بیان میشد.

     اخوان افغان دوم هنوز پایه اجتماعی و سیاسی نیرومندی نیافته بود که در یکی از شب های جشن در شوربازار بر امیر حبیب الله فیر تفنگچه صورت گرفت و پیشاهنگان نهضت مشروطیت بخصوص اعضای فعال "اخوان افغان دوم" زندانی و در بند و زنجیر کشیده شدند.

     هرچند اخوان افغان دوم بار دیگر مورد حمله وحشیانه استبداد سلطنتی قرار گرفت و پیشروان جنبش مشروطه خواهی به زندان های سیاه افتادند، اما نه کشتار خونین، نه زندان، نه زنجیر، نه زولانه استعمارگران و نه امیر گوش به فرمان امپریالیزم بریتانیا،‌ هیچ یکی به طور قطع حرکت وقفه ناپذیر تاریخ را از جنبش جاودانه آن بازداشته نتوانستند، ‌برعکس جریان تکامل و سیر حوادث تاریخ در سمت آرمان های شکوهمند آزادیخواهان و مشروطه طلبان در بند و زنجیر افغانستان به مارش ظفرنمون خود ادامه دادند. قیام مسلحانه (1919) به پیروزی انجامید و رزمندگان راه آزادی ملی بخصوص پیشروان اخوان افغان دوم در همان فردای استقلال سیاسی افغانستان از زندان های استبداد رها شدند و در ساختمان افغانستان مستقل سهم سازنده و پر افتخار خود را ادا کردند.

    رهبری فکری توده های مردم،  وفاداری به آزادی ملی و به آرمان های عادلانه خلق های افغانستان، معرفی افغانستان به جهانیان، محو نقشه های اسارت آور بقایای استعمار کهن و تقویت معارف، تأسیس مکاتب،‌ اصلاحات مالی و اداری، تأسیس شورای ملی و لویه جرگه ها، تفکیک امور اجرائیه و تشکیل کابینه، آشنا کردن مردم به تمدن و فرهنگ پیشرفته تر بورژوازی،‌ آزادی مطبوعات،‌ بیان وقلم ، ‌فرستادن محصلان افغان به اروپا و وضع قوانین اداری و قضایی از دستاوردهای عمده جنبش ملی و دموکراتیک افغانستان بود.

      خلاصه تشدید تضاد بین امپریالیزم و خلق های افغانستان و تضاد میان دولت فرتوت فیودالی و خلق کشور، ‌رشد جنبش انقلابی در روسیه تزاری و پیروزی انقلاب اکتبر 1917، ‌پیدایش نخستین دولت سوسیالیستی در کشور همسایه شمالی ما،‌کامیابی جنبش مشروطیت در ایران، گسترش نهضت آزادیخواهانه در هندوستان، پشتونستان و بلوچستان، ‌انفجار جنگ غارتگرانه امپریالیستی (18 1914) و تضیعف سیستم جهانی امپریالیزم، ‌شکست طلسم استعمار کهن به زیر ضربات هماهنگ جنبش های ملی و نجات بخش مردمان خشماگین آسیا، افریقا و امریکای لاتین، همه و همه شرایط مساعد رشد جنبش ملی و دموکراتیک خلقهای کشور و شرایط لازم پیروزی قیام مسلحانه (1919) ملت نجیب افغانستان را مهیا کردند... 

ادامه دارد...



[1] صفحه 14 سفارت روسیه به دربار امیر شیر علیخان تألیف داکتر یاورسکی، ترجمه برشنا چاپ 1347 کابل

[2] صفحه 236 سالنامه 38 سال 1337 کابل

[3] سفارت روسیه به دربار امیر شیرعلیخان تألیف داکتر یاورسکی، عبدالغفور بریشنا چاپ 1347 کابل

[4] مقاله شماره 7 ثور 1330 انیس، احمد علی کهزاد

[5] سراج التواریخ

[6] افغانستان در مسیر تاریخ، میر غلام محمد غبار

[7] صفحه 646 افغانستان در مسیر تاریخ

[8] لودویک ادیک ترجمه پوهاند زهما صفحه 25 تاریخ روابط سیاسی افغانستان از زمان امیر عبدالرحمن تا استقلال.

[9] صفحه 28 سیر ژورنالیزم در افغانستان تالیف کاظم آهنگ

[10] صفحه 183 تاریخ حزب کمونیست شوروی چاپ دوم انگلیسی، مسکو

[11] ژورنالیزم در افغانستان، کاظم آهنگ

[12] مساوات 15 حمل 1346، پوهاند حبیبی

پیدایش و رشد سرمایه گذاری در افغانستان 

 

مقدمۀ پیشگام:

       کتاب "پیدایش و رشد سرمایه داری در افغانستان" اثر خوب آموزشی برای جنبش انقلابی مائوتسدون اندیشه کشورماست. زیرا مارکسیسم را دو خصلت عملی و طبقاتی آن از مکاتب دیگر فلسفی مجزا می سازد. علم مارکسیسم با کشف ارزش اضافی در جامعه سرمایه داری، به عنوان ابزار اساسی در تبدیل مالکیت خصوصی به مالکیت عموم خلق در دست پرولتاریا قرار گرفت. لذا با مطالعه طبقات، شرایط طبقاتی و چگونگی رشد سرمایه داری در جامعۀ فیودالی است که می توان ارزش اضافی، پرولتاریا و بورژوازی را شناخت و با تشکیل پیشاهنگ پرولتاریایی، مالکیت خصوصی را به ملکیت عمومی با استقرار دکتاتوری پرولتاریا مبدل کرد.

     این کتاب گرچه آغاز و انجامش از روزگار امروز فاصله دارد، اما دانستن چگونگی پیدایش طبقات پرولتاریا و بورژوازی و رشد آنها (تا جاییکه در کتاب ذکر شده) در این محدوده نیز برای انقلابیون کمونیست جداً مفید و لازمی می باشد.

     این اثر که از نظر نوشتاری و مخصوصاً جمله بندی و دستور، مشکلات فراوانی داشت، بر آن شدیم تا با رفع آن نقایص (تا جاییکه به اصل مضمون خدشه وارد نسازد) تکثیر و به رفقای پیشگام و در مجموع جنبش انقلابی چپ ارائه داریم، تا باشد رفقای جنبش مائوتسدون اندیشه کشور، مخصوصاً رفقای جوان ما که بنابه محدودیت ها و مشکلات چند سال اخیر جنگ، از این منظر با مشکلاتی دست به گریبان بوده اند، با مطالعه چنین آثاری با تاریخ واقعی طبقاتی میهن خود آشنایی حاصل نمایند و آگاهتر و رزمنده تر در راه سرخ انقلاب دموکراتیک نوین گام بردارند.

      با اینکه معتقدیم، کتاب حاضر از کاستی های برخوردار است، ولی تا زمانیکه به تکثیر اثر ارزشمند "چگونگی پیدایش و رشد بورژوازی ملی در افغانستان" که در دهه پنجاه شمسی به وسیله "سرخا" نوشته شده، این کتاب ممدی در مطالعه بعدی آن به حساب آید.

گروه پیشگام افغانستان

زمستان 1386

مقدمه:

       نتیجه تشدید تضاد های طبقاتی جامعۀ پوسیده فیودالی، انقلاب بورژوازی در قرون 16، 17 و 18 ابتدا در کشورهای هالند، انگلستان، فرانسه و سپس در سایر کشورهای اروپایی به ظهور رسید. طبقه سرمایه دار و گورکن های سرمایه داری به مثابه طبقات نوین اجتماعی، در عرصه تولید و نبرد طبقاتی سر بلند کردند که با رشد و تکامل جوشان سرمایه داری، جامعه بشری به مرحله نوینی از تکامل خود نایل گردید.

      شرایط لازم انقلابات پرولتاریایی و تولید خروشان جامعۀ نوین سوسیالیستی، ابتدا در کشور شوراها در میهن پر افتخار لنین و سپس در سایر کشور های اروپایی، آسیایی و امریکای لاتین با بازوان توانای طبقه کارگر انقلابی و دهقانان رزمنده مساعد گردید. پروسه تکامل جامعه مستعد افغانستان نیز مقدم بر همه، تابع طرز تولید قوانین عینی تکامل بود، هست و خواهد بود.

      چنانچه تاریخ کار و پیکار مردمان این آب و خاک گواهی میدهد، تهداب شهرهای عمده افغانستان بخصوص تهداب شهرهای بلخ، کابل، هرات، فراه، بگرام، زرنج، غزنه، بامیان و غیره... در دوران بردگی، ماقبل فیودالی و فیودالی نهاده شد.

      در اواسط قرون وسطی در دوران سلاطین سامانی، غزنوی و سلجوقی این شهرها به مراکز تجارت، صنعت و حرفه مبدل گردیدند. در این مرحله تکامل، تضاد میان شهر و ده جوانه زد. ده به مرکز تولیدات زراعی و شهر به مرکز عمده صنعت مبدل گردید. همانقدر که مردم دهات پراکنده بودند، نفوس شهر ها متمرکز شده میرفت و جمعیت شهرهای قرون وسطایی افغانستان رو به افزایش نهاد، چنانچه بلخ قبل از حمله چنگیز یک ملیون و  دوصد هزار نفر را در قلب خود جا داده بود[1] . مانند امروز ملاکان فیودال و دهقانان، وا بسته به زمین بودند. افغانستان میان فیودالهای محلی و سر بر آوردگان قبایل تقسیم شده بود. فیودالهای کوچک و ضعیف به فیودالان بزرگ و نیرومند خراج می پرداختند. دهقانان بسته به زمین کشور، در تمام مرحله فیودالیزم مجبور به پیکار، کار اجباری، کار بی مزد و پرداخت بهره مالکانه و مالیات کمرشکن پولی بودند و هنوز هم اشکال استثمار و ستمگری فیودالی بر دهقانان ملیونی کشور ما بیداد میکند. توسعه شهرها و تکامل تجارت و صنعت در شهر ها، فیودال دهات را نیز به شهرها وابسته ساخت.

    ملاکان فیودال به تولیدات پیشه وران و صنعتگران بخصوص به آلات و ابزار جنگ، زیورات، صنایع نفیسه، ظروف گوناگون مسی، نقره ای و غیره... سامان تجملی محتاج شدند. از آنجائیکه این همه نیازمندیهای فیودالهای دهات صرف با پول تأمین شده میتوانست، بنابر این فیودال به جای بهره مالکانه و کار اجباری و بیگار دهقانان وابسته به زمین منجر به استثمار شدید تر و بیرحمانه تر دهقانان و در نتیجه منجر به حدت تضاد بین شهر و ده گردید. در ترکیب نفوس شهرها، پیشه وران، تاجران و نظم صنعتی آشکار شد.

      تاجران شهرهای دوران فیودالی کشور علیرغم تاجران دلال کنونی جامعه در مقابل رقابت سوداگران خارجی مبارزه میکردند، پیمانه و اوزان را تعیین و حقوق تجار را در برابر ضربات فیودالهای دهات حمایه می نمودند. رویهمرفته در شهر قدرت بدست ثروتمندان، سوداگران، تاجران، سودخواران، مالکان منازل و اراضی شهری بود.

     توده ی اصلی شهرهای صدر اسلام افغانستان پیشه وران و صنعتگران بودند . پیشه وران شهری کارگاه ها و یا دکان های شخصی داشتند. کارگاه ها و ابزار تولید، در خانه و یا دکان صنعت کار قرار میگرفت. اعضای خانواده صنعت کاران و پیشه وران شهری به مثابه استادکار زحمت میکشیدند. کودکان حلقه شاگردی استاد کاران را باید در گوش میکرد. مزد شاگرد خیلی ناچیز بود. شاگرد باید تا رسیدن به مرحله استادی، محض به لقمه نان، لباس و زندگی غلامانه در خانه استاد کار قناعت می نمود.

    شاگردان شهرهای فیودالی افغانستان چنانکه امروز نیز در کشور عقب نگهداشته شده ما به ملاحظه میرسد، وقتی به مقام استادی نایل میشدند و کارگاه جداگانه به خود تأسیس میتوانستند که اولاً یک عمر دشنام های رکیک استاد کار را می شنیدند و گاه گاه شکنجه و عذاب جسمانی خلیفه را با پیشانی باز استقبال میکردند، ثانیاً استعداد و مهارت کافی میداشته، ثالثاً قادر به رعایت دقیق همه مقررات و قیود نظم صنعتی شده میتوانستند. شاگرد معمولاً با استاد کار خود در یک خانه زندگی میکرد، با او به دور یک دسترخوان می نشست و در یک طبق غذا میخورد.

      پیشه وران قرون وسطی با همان ابزار های ساده دستی کار میکردند که امروزه نیز مورد استعمال صنعتگران بسیاری از شهرهای کشور اند. هنوز هیچگونه ماشینی به وجود نیامده بود. در شامل شدن عضو جدید به یک صنف قیود و تشریفات باید مراعات میگردید.

     بقایای این راه و رسم های کهن هنوز هم در میان پیشه وران و صنوف مختلف شهری کشور مروج است. مثلاً اگر شاگرد ماهر یک مسگر، بوت دوز و یا زرگر بخواهد کارگاه و دکان مستقلی برایش تأسیس کند، اولاً باید تمام اعضای صنف خود را مهمان کند و ثانیاً جوازنامه بلدیه(شاروالی) را بعد از تصدیق کلانتر صنف مسگری، زرگری و یا بوت دوزی، بدست داشته باشد.

    فقط با رعایت این مقررات سنگین، شاگرد ماهر اعتبار استادی پیدا می تواند و به مقام استادی میرسد. هر صنف شهری برای خود کلانتر انتخاب میکرد. کلانتر در مناسبات صنوف دیگر و سازمان های دولت از صنف خود نمایندگی میکرد. هر صنف در سازمان تولیدی خود موازین خاص داشت، مثلاً: هر بافنده تاروپود و جنس پارچه ها را یکسان انتخاب و مراعات میکرد. اصناف دیگر نیز نظام های خاص را مقرر کرده بودند. این قیود و مقررات پیچیده مانع رشد بالایی تولید میگردید.

    کار اصناف غالباً یکنواخت و فاقد نو آوری بود. با ابتکار، اختراع و هر گونه نوآوری مخالفت نشان داده میشد. بهمین جهت صنایع صنفی طوریکه شاید و باید رشد و تکامل کرده نمیتوانست.

    شاگردان در وضع دشواری زندگی داشتند. اینها در واقع پادوهای گوش به فرمان استاد خود بودند. شاگردان از پگاه تا بیگاه و یا از صبح تا شام کار میکردند.

    خلاصه در جائیکه هنوز تولید صنایع صنفی بازار فروش وسیع تری نیافته بود، هنوز صنعتگران ثروتمند و شاگردان فراوان در شهرها پدید نیامده بودند و هنوز تضاد درون صنف تشدید نیافته بود و هنوز مانند اروپا شاگردان صنایع صنفی افغانستان به تشکیل اتحادیه های خاص خود اقدام نکرده بودند و قادر به شناخت سلاح اعتصاب و مبارزه و قادر به دفاع از حقوق صنفی خود نبودند، پروسه تکاملی تولید شهرهای افغانستان برای مدت طولانی متوقف گردید. شهرهای افغانستان دستخوش حملات جهانگشایان غارتگر گردید. چنگیز و تیمور لنگ یکی بعد از دیگری قیامهای دلاورانه ملت افغان را در هم شکسته، شهرهای آباد خراب گردیدند، نیروهای تولیدی لگدکوب سم ستوران فاتحان وحشی و درنده شده، کارگاه های صنعتگری و ارزش های فرهنگی کشور با خاک یکسان گردیدند. مردم شهرها قتل عام شدند، از کشته ها پشته ها بلند شد، شهرهای بزرگ افغانستان تا مدتهای طولانی خموش و بی رونق  بودند. هرچند در دوره تیموریان، شهر هرات عظمت باستانی خود را باز یافت و به مرکز سیاست، فرهنگ، هنر، دانش، صنعت و تجارت مبدل گردید و شهر مزار کنونی در جوار مرقد خیالی خلیفه چهارم آباد گشت. اما رونق فرهنگی، سیاسی، هنری، ادبی و صنعتی هرات دیری نپائید و به زودی این شهر بلاکشیده در معرض تاخت و تاز فیودال های محلی و جهانگشایان همسایه قرار گرفت و پراکندگی فیودالی مانع عمده رشد مناسبات سرمایه داری و رونق تجارت و صنعت گردید. خلاصه اینکه در افغانستان توسعه شهرها و رشد سرمایه داری به علت تاخت و تازهای ویران کننده آغاز قرن 13 میلادی، چنگیزیان و بعداً تیموریان و به علت جنگهای غارتگرانه همسایگان و طوایف دور و پیش به کندی صورت گرفت و تا بنای شهر کنونی کندهار و تأمین وحدت آزادی و استقرار سیاسی افغانستان نو بنیاد در شهرهای مشهور کشور ما علم، هنر، فرهنگ، تجارت و صنعت رونق نیافت و صنعتگران نوین نیز در عرصه تولید صنفی جوانه نزده فقط با پیدایش افغانستان مستقل و بنیاد گذاری شهر نوین کندهار توسط احمدشاه ابدالی (1741میلادی) و تمرکز و افزایش نفوس در شهر کندهار، هرات، کابل و شهرهای دیگر در نتیجه پیدایش دولت نیرومند فیودالی افغانستان، صنایع صنفی به طور اجتناب ناپذیری آغاز به جوانه زدن کرد. کندهار به مرکز سیاست، فرهنگ و صنعت افغانستان مبدل گردید. صنعت باروت سازی، مسگری، سراجی و آهنگری رونق گرفتند. اصناف شهری بوجود آمد، ضروریات دربار و اردوی احمدشاه ابدالی توسط صنعتگران شهری تولید می گردید. در دوران سلطنت تیمورشاه پایتخت کشور از کندهار به کابل انتقال یافت و شهر کابل به سرعت به مرکز سیاست، فرهنگ، صنعت و تجارت افغانستان مبدل گردید و نفوس آن نیز رو به افزایش نهاد.

     بعد از مرگ تیمور شاه میان شهزادگان، برای کسب قدرت و بدست آوردن تاج و تخت، جنگ های فیودالی و کشمکش های جاه طلبانه آغاز یافت و بار دیگر پراکندگی فیودالی غلبه کرد. جنگهای غیر عادلانه و کشت و خون های احمقانه سرداران قبایل مانع تکامل اجتماعی و اقتصادی جامعه گردید و حیات عادی مردم ما را مختل کرد. نیروهای مولده شهرها به زیر پای اسپان سرداران و شهزادگان خون خوار تارومار شد و رشد صنعت و تجارت به رکود مواجه گشت. این وضع غم انگیز ده ها سال بر جامعه بلاکشیده ما مسلط بود و دهقانان ملیونی کشور در تمام این مراحل تلخ زندگی، بار اینهمه جنگ های غیر عادلانه فیودالی و جنگ های تباهکارانه سرداران قبایل را بر دوش میکشیده اند. عصر فیودالیزم، عصر جنگ های غیر عادلانه دوران، خونریزی های قصابان افراط کار تاریخ بود. برای اینکه شهرهای قرون وسطایی افغانستان از گزند حملات وحشیانه جهانگشایان و قبایل بیگانه مصون بمانند، شهرهای محکم و آهنین اعمار گردیده بود. شهرها با دیوارهای ضخیم و بلند با برجها و باره ها و حصارها احاطه میگردیدند.

     شهرهای قرون وسطایی افغانستان از سه بخش کهندژ و شهرستان تشکیل یافته بود. در هریک از این بخش ها بالترتیب قوای مسؤسسات و سازمانهای دولت، صنعتکاران، پیشه وران و توده شهری کار و زندگی داشتند.  نیازمندیهای اردو و اشراف و ارزش های فرهنگی جامعه فیودالی توسط مردمان شهرها ایجاد میگردید. بالاحصار غزنین، هرات، ویرانه های بلخ، بگرام، فراه، بست، شهر غلغله و بامیان همه یادگارهای شهرهای دوره های فیودالی و ماقبل فیودالی آریانا و خراسان کهنسال می باشند.

     در حال حاضر بالاحصار کابل با برجهای سرکش و دیوارهای بلند آن، قلعه های فیودالی دور و پیش شهر کابل، خندق ها، کوچه های کج و معوج، پس کوچه های تنگ و تاریک، کثیف و بی نقشه کابل، خانه های چوبی، بیره ای سنگی، گلی یک منزله، دو منزله، جاده ها و بازارهای تنگ شهر کهنه کابل، باغ ها، تفرجگاه های بیرون شهر، چراگاه ها و مزارع، تاکستان های نواحی کابل و به طور کلی ساختمان شهر کهنه کابل نمایشگر این واقعیت های سرسخت اند که شهر کابل و پایتخت سلاطین افغانستان واجد کلیه شرایط، اوصاف و مشخصات شهرهای قرون وسطایی بوده و هنوز هم بقایای زندگی قرون وسطایی در قلب افغانستان و حتی در ارگ پادشاهی مقام برجسته دارد.

     تا جائیکه از نام بازارهای شهر کابل فهمیده می شود و بقایای اصناف قرون وسطایی آن گواهی میدهند، صنعتکاران قرون 18، 19 و 20 شهر کندهار، هرات، غزنه و سایر شهرها، بخصوص صنعتگران شهر کابل از خود صنوف جداگانه تشکیل کرده و هر صنف از خود کوچه و بازار جداگانه نیز داشته و دارند. از عمده ترین اصناف و پیشه وران شهر کابل و سایر شهرهای کشور که بقایای آنها با همه راه و رسم ها، موازین و قیود قرون وسطایی آن به قوت خود باقیست و تصویری از مناسبات کهن تولید پایان دوره های فیودالی اروپا را مشخص میکند، همانا اصناف آهنگران، مسگران، سراجان، پیزار دوزان، بوت دوزان، صندوق سازان، شالبافان، کلاه دوزان، شانه سازان، ریخته گران، سنگتراشان، چاقو سازان، پوستین دوزان و غیره اصناف می باشد. این اصناف و اصناف دیگر قرون وسطایی به علت پراکندگی فیودالی و نفوذ استعمار کهن و نوین و بنابر کندی رشد صنایع بزرگ ماشینی، هنوز در شهر کابل، هرات، کندهار غزنه، چاریکار، مزار و یک رشته از شهرهای دیگر افغانستان با همان ابزار کهن ساده و ابتدایی دستی در تولید اجتماعی نقش فعال و مستقیمی دارند[2].

شرایط بین المللی پیدایش بورژوازی ملی در افغانستان:

     شرایط بین المللی پیدایش هسته بورژوازی افغانستان با شرایط پیدایش و رشد سرمایه داری اروپا، فرق و تفاوت داشته و دارد. با این توضیح که قرن 18 اروپا کارخانه داران بزرگ و پرولتاریای انقلابی را زایید، کارگران صنایع دستی را از عرصه تولید خارج کرد و پشت فیودالیزم را به لرزه در آورد. نظام های مطلقه و دولت های فیودالی را از ریشه برانداخت و شرایط لازم پیدایش استعمار کهن را مهیا کرد. صنایع ماشینی و تولید بزرگ چنانکه انگلس نوشت:"تمام ملل و مردمان سیاره ما را به هم نزدیک ساخت". دستاوردهای صنعتی اروپا، اوضاع کشورهای نیمه وحشی جهان را کاملاً دگرگون کرد. بازارهای کوچک، بخش جدایی ناپذیر بازار جهان سرمایه داری و منجمله جزء جدایی ناپذیر بازار استعمار بریتانیا گردید. سرنوشت کارگران جامعه سرمایه داری با صدها ملیون مردم ملل مستعمره آسیا، اروپا و امریکای لاتین جوش و پیوند ناگسستنی یافت. در هر جامعه که صنایع بزرگ، صنایع دستی را محو و نابود ساخت، در هر جاییکه بورژوازی به مثابه طبقه نیرومند قدرت سیاسی را بدست گرفت، بیدرنگ اشراف اصناف و رژیم های سلطنتی را سرنگون ساخت. مناسبات نوین، نظم نوین، قوانین تازه دیگر، حقوق و آزادیهای دموکراتیک را در چهارچوب منافع سرمایه داران و بخاطر رشد آتی نیروهای تولید وضع کرد.

    در چنین وضع ملی و بین المللی اقتصاد، سیاست، تجارت، صنعت و همه شئون زندگی خلق افغانستان در مسیر سیلاب تاریخی استعمارگران خون آشام قرار گرفت.

    در آغاز قرن 19 (1809) نخستین هیئت بریتانوی وارد کشور ما گردید و تجارت افغانستان در دوران شاه شجاع، قابل ملاحظه بود. کالا های تجارتی افغانستان به هند بریتانوی صادر میگردید. نفوس و وظایف شهری نیز در زمان سلطنت اول شاه شجاع و شاه محمود در ظرف شش سال چهار چند شد، کاروان های (تجاری) از کلکته و بمبی در کابل تمرکز می یافتند و از این جا به سه شاهراه منشعب میگشتند. حمالان عمده ایکه اموال تجارتی بین کابل و هند را حمل و نقل مینمودند، لوهانیان بودند. بر طبق نوشته برنس ایشان از قبایل صحرانشین افغان به شمار رفته و در مواضع شرق غزنی تا باندوس متوطن بوده اند ( بسیاری از لوهانیان خود ثروتمندان بزرگ بوده، اموال هند برتانوی را به وسیله اشتراک خود اول به کابل و پس از آمادگی به بخارا حمل و نقل مینمودند). صادرات افغانستان میوه خشک و تازه بود، واردات کابل عبارت از نیل، شکر، پنبه، سان، ململ، چیت های ساخت اروپا، شال، داکه، لنگی های پنجابی و دوا بود. در آغاز قرن 19 سالانه تقریباً دوصد بار اشتر متاع هند بریتانوی در کابل به مصرف میرسید. تا سال (1816) متاع های تجارتی روسیه نیز وارد می شدند. در دوران امیر دوست محمد خان تجارت افغانستان در جهت منافع بریتانیا، تغییر فاحش یافت. برنس از تشویق و رونق تجارت زمان امیر دوست محمد خان به نیکی یاد میکند. در پشاور کالای تولیدی اروپایی به فروش میرسید، هر دو امپراتوری روسیه تزاری و بریتانیا، برای گسترش نفوذ سیاسی و تجارتی خود در آسیای میانه و افغانستان تلاش بسیاری می کردند.

    در آغاز قرن 19 سالانه دوهزار بار اشتر از هند به کابل میرسید و یکنیم هزار بار آن به ماورای آمو مخصوصاً به بخارا که مرکز عمده تجارت بود صادر میگردید، تاجران افغانستان از تجارت و مبادله کالاهای هند بریتانوی سودهای هنگفتی می اندوختند.

     در قرن 19 باشندگان بدخشان تجارت چای و شکر را به عهده داشتند. باشندگان کرانه های آمو به نوشیدن چای بیش از مردم جنوب هندوکش عادت کرده بودند. خلم مرکز تجارت و حلقه اتصال کابل بخارا و یا سمرقند بود. پشم و پوست قره قل افغانستان نیز بالترتیب به هندوستان، ایران، چین و ترکیه صادر میگردید. در قرن 19 کندهار نیز از شهرهای مهم تجارتی افغانستان بود. خلاصه همینکه کمپنی هند شرقی در سرزمین پهناور هندوستان تسلط یافت، بلادرنگ در کشورهای همسایه و یا ممالک آسیای میانه منجمله در افغانستان نفوذ سیاسی و سپس تجارتی و اقتصادی خود را پهن کرد و گسترش بخشید. در برابر تجارت روسیه و کالای تولیدی سایر کشورهای اروپایی سنگ اندازی کرد و افغانستان آغاز قرن 19 با استفاده از منابع طبیعی و موقعیت سیاسی و تجارتی خود به یک شاهراه بزرگ تجارت شمال و جنوب آسیا و به یک مارکیت تجارتی مهمی مبدل گردید. 

ادامه دارد...



[1]  - صفحه 72 سفارت روسیه تزاری، در بار امیرشیر علیخان مولف داکتر باورسکی ترجمه عبدالصبور ( بریشنا )

[2] این جزوه چهل سال قبل نوشته شده، با وجودیکه تا هنوز این اصناف بشکل پراکنده آن در شهرهای مختلف از جمله شهرکابل وجود دارد، ولی تولید ماشینی در داخل و مخصوصاً کالاهاییکه از کشور های دیگر به وطن ما سرازیر می شود، بسیاری ازین بخش های صنایع دستی را به شدت ضربه زده، ‌دیگر کوچه ها و راسته هایی به این نام وجود ندارد.  پیشگام

سوال و جواب 

 

الف:  بخش سوسیالیزم علمی: 

1- سه منبع و سه جزء مارکسیزم  را نام بگیرید.

جواب:  سوسیالیزم علمی، اقتصاد سیاسی و فلسفه می باشد.

2- سه سلاح انقلاب را نام بگیرید.

جواب:  حزب، ارتش و جبهه متحد ملی.

3- کدام کشف های علمی زمینة تدوین علم مارکسیزم را مساعد ساختند؟

جواب: کشف سلول واحد، تبدیل کتله به انرژی و قانون تکامل داروین.

4- علم مارکسیزم با کدام خصوصیات خود از فلاسفه دیگر متفاوت است؟                                                              

جواب:  با دو خصوصیت طبقاتی و عملی با تمام پدیده ها برخورد طبقاتی داشته، صرف حرف نمیزند و به اصل پراتیک تئوری پراتیک باور دارد.

5- طبقه چیست؟

جواب: طبقه به گروهی از انسان هایی اتلاق می گردد که جایگاه شان بر اساس رابطه با ابزار تولید، سهمی که از تولید می برند، نقش تاریخی شان در تولید و موقعیت شان در سازمان اجتماعی کار تعیین می گردد. بر اساس این تعریف مثلاً کارگران با ماشین سر و کار دارند و دهقانان با بیل و گاو آهن؛ کارگران به شکل کار مزدی روزانه نیروی کارشان را به فروش میرسانند و پول بخور نمیری دریافت میکنند و دهقانان چهارم و یا پنجم حصه تولید را میگیرند. کارگران در دوران سرمایه داری یکی از دو طبقه اساسی جامعه است و دهقانان در دوران فئودالی؛ کارگران در سازمان اجتماعی کار در دوران سرمایه داری گرداننده ای اصلی تولید و به حرکت در آورنده ای ابزار تولید اند و دهقانان در دوران فئودالیزم.

6- دولت چیست، حزب چیست؟

جواب: دولت وسیله سرکوب یک طبقه بر طبقه دیگر است. حزب گروهی از افراد پیشتاز یک طبقه است که برای اهداف همان طبقه می رزمد.

7- دولت چه وقت از میان می رود؟

جواب: وقتی طبقات از میان برود، دولت از میان برداشته می شود، چون ضرورت سرکوب یک طبقه به وسیله طبقه دیگر از میان میرود.

8-  بلشویک و منشویک یعنی چه؟

جواب: بلشویک به معنی اکثریت و منشویک به معنی اقلیت. این انشعاب در کنگره دوم حزب سوسیال دموکراسی روسیه پدیدار گشت.

9- جبهه متحد در کشورهای نیمه فیودالی- نیمه سرمایه داری شامل کدام طبقات می باشد؟

جواب: جبهه متحد ملی شامل پرولتاریا و بورژوازی ملی می باشد. چون بورژوازی ملی در کشورهای نیمه فیودالی نیمه سرمایه داری زیر فشار امپریالیزم و بورژوازی کمپرادور قرار می گیرد، لذا با کمونیست ها اتحاد موقتی می بندد.

10-  بورژوازی  ملی  چرا با پرولتاریا جبهه میسازد؟

جواب: چون بورژوازی ملی زیر فشار امپریالیزم و بورژوازی کمپرادور قرار می گیرد، لذا با کمونیست ها اتحاد موقتی می بندد. به این خاطر خاصیت دوگانه دارد. وقتی زیر فشار امپریالیزم به ورشکستگی کشانده میشود انقلابی میشود و چون خود سرمایه دار است و استثمار میکند ضد انقلابی میباشد.

11- راه محاصره شهرها از طریق دهات چگونه توضیح می گردد؟

جواب: در کشورهای نیمه فیودالی که نیروی اساسی زحمتکشان را دهقانان می سازد، لذا قدرت اصلی انقلاب در دهات متمرکز می باشد و چون رژیم سرکوبگر با ابزار سرکوب اش در شهرها مستقر است، لذا انقلابیون باید دهات را پایگاه قرار داده، آهسته آهسته به سوی شهرها پیشروی کنند تا بالاخره شهرها به محاصره در آیند و با آخرین ضربه بساط رژیم استثمارگر را برچینند.

12- تحلیل طبقات یعنی چه؟

جواب: چون مارکسیزم به تمام پدیده ها طبقاتی بر خورد میکند، لذا ارزیابی طبقاتی جامعه جهت مشخص کردن طبقات استثمار شونده و استثمار کننده از وظایف اولیه مارکسیست هاست. بدون چنین تحلیلی ممکن نیست دوست، دشمن و نیروهای میانه را تشخیص داد.

13- طبقه کارگر چرا انقلابی ترین طبقه است؟

جواب: طبقه کارگر که از ورشکستگی طولانی مدت برده، سرف و دهقان برآمده، راه دیگری جهت تبدیل به طبقه جدیدی ندارد و فقط باید قدرت را به دست بگیرد. طبقه کارگر با وسایل پیشرفته تولیدی سروکار دارد، در انقلاب به جز زنجیرهای دستش چیزی از دست نمی دهد و به صورت جمعی تولید می نماید، لذا تفکر تغییر را زودتر جذب کرده، رهنمای انقلاب می گردد.

14- طبقه کارگر به چند قشر تقسیم می گردد؟

جواب: طبقه کارگر شامل اقشار صنعتی، زراعی، اریستوکرات کارگری و لومپن پرولتاریا می باشد که قشر صنعتی آن انقلابی ترین بخش طبقه کارگر به حساب می آید.

15- در کشورهای نیمه فیودالی مثل کشور ما، چند طبقه با چه موقعیت هایی وجود دارد؟

جواب: در کشور ما طبقات کارگر، دهقان، خرده بورژوازی، بورژوازی ملی، بورژوازی کمپرادور و ملاک ارضی وجود دارند. طبقات کارگر، دهقان و خرده بورژوازی جزء زحمتکشان بوده، انقلابی اند. بورژوازی ملی طبقه بینابینی با خصوصیات دو گانه انقلابی و ضد انقلابی بوده. بورژوازی کمپرادور و ملاک ارضی دشمنان خلق به حساب می آیند، علاوه بر اینکه خود استثمارگر اند، پایگاه اصلی امپریالیزم اند.

16- طبقه دهقان به چند قشر تقسیم می شود؟

جواب: طبقه دهقان به سه قشر مرفه، میان حال و تهیدست، تقسیم می گردد. قشر میانه حال آن در حال تجزیه به دو قشر تهیدست و میانه  می باشد.

17- ملاک ارضی شامل چند  قشر است؟

جواب: ملاک ارضی شامل بروکرات و غیر بروکرات یعنی دولتی و غیردولتی میباشد که یکی پایه دیگری را در دولت و دهات می سازد.

18- فرق بین فیودال و ملاک ارضی چیست؟

جواب: فیودال به ملاکانی اتلاق می گردد که از قدرت خاص سیاسی و نظامی در محل زندگی خود برخوردار بوده و بیشتر به شکل ملوک الطوایف زندگی دارند، ولی ملاک ارضی فقط به بهره مالکانه پرداخته از چنان وضعیت و صلاحیتی برخوردار نمی باشند.

19- خرده بورژوازی به چند قشر تقسیم می گردد؟

جواب: خرده بورژوازی عموماً در شهر و ده زندگی داشته و به سه قشر (مرفه، میانه حال و تهیدست) تقسیم می گردد.

20- سرمایه داری چند دوره دارد؟

جواب: سرمایه داری 4 دوره دارد که شامل کوپراسیون، مانوفاکتور، رقابت آزاد و امپریالیزم میباشد.

21- بورژوازی ملی، بورژوازی لیبرال، بورژوازی رادیکال و بورژوازی کمپرادور از هم چه فرق دارند؟

جواب: بورژوازی ملی سرمایه داریست که سرمایه مستقل داشته در بخش تولید و تجارت فعال می باشد و همیشه زیر فشار بورژوازی کمپرادور قرار داشته، تلاش صورت می گیرد تا او را از بازار خارج سازند. بورژوازی کمپرادور یا دلال، سرمایه داریست که پول امپریالیزم را در داخل کشور به کار انداخته و خود سهمی از آن می برد و به عنوان عامل کمپنی های استثماری عمل می کند. بورژوازی لیبرال و رادیکال مربوط به دوران رقابت آزاد سرمایه داری و انقلابات بورژوایی بوده، سرمایه داری که با فیودالیزم به خاطر حفظ قدرت خود از در سازش پیش می آمد، بورژوازی لیبرال یاد می شد، مثل بورژوازی بزرگ در روسیه و یا ژیرندون ها در فرانسه. اما بورژوازی که خواهان سقوط قهری فیودالیزم بود، بورژوازی رادیکال نامیده میشد، مثل ژاکوبن ها در فرانسه.

22- کمون چیست؟

جواب: کمون زندگی اشتراکی گروپی از انسان ها را می گوید که در آن طبقات زحمتکش و استثمارگر وجود نداشته باشد.

23- کولاک چیست؟

جواب: کولاک، دهقان مرفه را می گویند که علاوه به کار خودش بر روی زمین خود، چند دهقان دیگر را هم استثمار می کند. کولاک ها بورژوازی ده هم نامیده می شوند. قشر کولاک در روسیه در 1932 شکسته شد.

24- سانترالیزم دموکراتیک دارای چند اصل است؟

جواب: شامل 4 اصل می باشد که در آن فرد از تشکیلات، ارگان های پایینی از ارگان های بالایی، تمام تشکیلات از کمیته مرکزی و اقلیت از اکثریت تابعیت می کند.

25- اگر تعادل میان سانترالیزم و دموکراسی از میان برود، چه گرایشاتی بر تشکلات مارکسیستی حاکم می گردد؟

جواب: اگر سانترالیزم عمده گردد، سازمان به سوی اندیویدوآلیزم و فاشیزم و اگر دموکراسی عمده گردد، سازمان به سوی انارشیزم و لیبرالیزم کشانده می شود.

26- تزهای ریویزیونیستی خروشف کدام ها اند؟

جواب:  گذار مسالمت آمیز، رقابت مسالمت آمیز، همزیستی مسالمت آمیز ، حزب عموم خلقی و دولت عموم خلقی و  برای کشورهای جهان سوم راه رشد غیر سرمایه داری را تجویز میکرد.

27- سرف چیست؟

جواب: سرف دهقان وابسته به زمین است که از تغییر برده به وجود می آید. سرف با اینکه وابسته به زمین است اما سهمی از تولید میبرد، این تغییر زمانی به وجود آمد که برده ها رغبتی به کار نداشتند و ابزار تولید را نابود میساختند.

28- نیروهای مولده شامل چه چیزهایی است؟

جواب: نیروهای مولده شامل ابزار تولید، انسان و زمین می باشد.

29- ابزار تولید چیست؟

جواب: ابزار تولید وسایلی است که با آنها کار صورت می گیرد و در هر دوره تاریخی فرق می کنند. بخش انقلابی نیروهای مولده است که ابتدا تغییر کرده و بعد بخش های دیگر این نیروها را به دنبال خود می کشانند.

30- مناسبات تولیدی چیست؟

جواب: مناسبات تولیدی بخشی از شیوه تولید است که مناسبات انسان با انسان، انسان با ابزار تولید و انسان با زمین را مشخص می سازد. از روی این مناسبات است که می توان رابطه طبقاتی هر فرد را مشخص کرد. عموماً در فورماسیون های طبقاتی نیروهای مولده، مخصوصاً ابزار تولید بخش انقلابی تولید را تشکیل می دهد و به جلو حرکت می کند، در حالیکه در فورماسیون هایی کمون، سوسیالیزم و کمونیزم مناسبات تولیدی بر نیرو های مولده حاکم میباشد و آنها را هدایت می کند. 

 

ادامه دارد..............

 

سیاست بوش خطر جنگ را گسترش می دهد

 

تحلیل گران سیاست خارجی می گویند بحران جدید در پاکستان ریاکاری نمایش پر سر و صدای قدرت نظامی دولت بوش علیه ایران را نشان می دهد.

 

پرویز مشرف رییس جمهور پاکستان و متحد اصلی بوش در «جنگ با ترور» در روز 3 نوامبر با اعلام وضعیت فوق العاده، تعلیق قانون اساسی، برکنار کردن کل دیوانعالی و به زندان انداختن صدها حقوقدان و دیگر تظاهر کنندگان منجمله سندیکالیست ها، دست به یک کودتای نظامی زد.

 

بنا به گزارش آسوشیتدپرس، از 11 سپتامبر 2001 تا کنون ایالات متحده 10 میلیارد و 590 میلیون دلار کمک نظامی، اقتصادی و توسعه ای در اختیار پاکستان قرار داده است که حدود 75 درصد آن کمک نظامی است. دولت مشرف بخش عمده این را صرف خرید سیستم های تسلیحاتی کرده است. پاکستان، بر عکس ایران، سلاح های اتمی دارد. در عین حال، بوش و دیک چنی معاون رییس جمهور بر هشدارهای رعب انگیز خود در باره خطر ایران افزوده اند، امری که یادآور صحبت های آنها قبل از حمله به عراق است.

 

ویلیام هارتونگ، سرپرست «ابتکار تسلیحاتی و امنیتی بنیاد  آمریکای جدید» به «جهان هفتگی مردم» گفت: «بحران پاکستان فرصتی است که باید از آن برای افشای ریاکاری سیاست ایالات متحده نسبت به ایران استفاده کرد. دولت [بوش] از یکطرف یک حکومت سرکوبگر مسلح به سلاح اتمی را در پَر قو می خواباند، و به آن میلیاردها دلار کمک نظامی و اقتصادی می دهد. و از طرف دیگر به کرات می گوید به دلائل متغیری که از برنامه اتمی ایران تا نقش آن در عراق را در بر می گیرد، گزینه نظامی علیه ایران را «روی میز» نگه داشته است. در هر دو مورد در ادعا پیرامون توانایی ها و نیات ایران غلو می شود. در پاکستان، برعکس، سرکوب عریان در خیابان های شهرهای آن در برابر چشمان ماست؛ و هیچکس هم تردیدی ندارد که پاکستان دارای یک زرادخانه قابل توجه اتمی است

 

کان هالینان، تحلیلگر «سیاست خارجی در کانون» سیاست بوش را بخشی از یک بازی شطرنج جهانی می داند که در آن هدف استراتژی ایالات متحده «بدست آوردن و کنترل منابع استرتژیک نفتی» است. هالینان می گوید سیاست کاخ سفید در منطقه نفت خیزی که خاورمیانه، ایران، افغانستان و پاکستان را در برمیگیرد بر محاصره چین متمرکز است. آنها می خواهند «بر شاهرگ انرژی چین دست بگذارند.» او می گوید مشکل این است که «اینها شطرنج بازان بدی اند

 

هالینان خاطر نشان می شود «کاملاً روشن است که در درون طبقه حاکم بر ایران اختلافات عمده ای وجود دارد

 

فرید زکریا، سردبیر «نیوزویک بین المللی» و یکی از حامیان برجسته حمله به عراق، در روز 29 اکتبر حرکت کاخ سفید برای جنگ با ایران را بنحو کوبنده ای محکوم کرد. او نوشت «واقعیت این است: اقتصاد ایران به اندازه اقتصاد فنلاند است و بودجه نظامی سالانه آن حدود 4.8 میلیارد دلار است. ایران از اواخر قرن هجدهم به هیچ کشوری حمله نکرده است. تولید ناخالص ملی ایالات متحده 68 برابر تولید ناخالص ملی ایران و بودجه نظامی آن 110 برابر بودجه نظامی ایران است. اسرائیل و همه کشورهای عربی (به استثنای سوریه و عراق) بی سرو صدا یا فعالانه علیه ایران متحدند. و با همه اینها هنوز می خواهند ما باور کنیم که ایران در صدد است نظم بین المللی را واژگون کرده و  نظم فاشیستی-اسلامی را بجای آن بگذارد؟ فکر می کنید ما در کدام سیاره زندگی می کنیم؟»

 

هارتونگ گفت: «یک عنصر لفاظی های آتشین دولت بوش در باره ایران این است که یکبار دیگر نشان بدهد دموکرات ها «به اندازه کافی سرسخت» نیستند. اما او افزود:«با توجه به رسوایی حمله به عراق، نامزدهای دموکرات برای انتخابات ریاست جمهوری باید بتوانند بروشنی علیه استفاده از نیروی نظامی علیه ایران صحبت کنند

 

مواضع دمکراتها در این باره سیال به نظر می رسد. سی و نه سناتور- شامل بیست و نه دمکرات و «برنی ساندرز» مستقل- روز اول نوامبر نامه ای را که سناتور «جیم وب» (دموکرات از ایالت ویرجینیا) تهیه کرده بود، امضاء کردند و به رییس جمهور نسبت به اقدام نظامی علیه ایران بدون موافقت مشخص کنگره هشدار دادند و گفتند اشارات دولت در باره امکان عملیات نظامی «غیر سازنده» بوده و به تلاش های دیپلوماتیک برای حل تنش ها لطمه می زند. از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری «هیلری کلینتون» و «کریس داد» این نامه را امضاء کردند اما «جو بایدن» یا «باراک اوباما» آن را امضاء نکردند.

 

پیش از آن، کلینتون به دلیل رای دادن به اطلاق یک سازمان تروریستی به سپاه انقلاب ایران که بخشی از نیروهای مسلح آن کشور است، مورد انتقاد شدید قرار گرفته بود. آن قطعنامه با 76 رای موافق و 22 رای مخالف تصویب شد. «بایدن» و «داد» به آن مخالف دادند و «اوباما» رای نداد.

 

سناتورها «دیک دورباین» (دمکرات از ایالت ایلینویز) و «برنی ساندرز» (جمهوریخواه از ایالت ورمانت) اکنون «قطعنامه 356 سنا» را معرفی کرده اند که تاکید می کند «هر اقدام نظامی تهاجمی علیه ایران باید قبل از شروع به وضوح از طرف کنگره تصویب شود.» تاکنون فقط 9 سناتور، منجمله «کلینتون» و «داد» آن را امضاء کرده اند.

 

«شورای جهان قابل زیست» اقدام به انتشار آگهی های ضد-جنگ علیه ایران در روزنامه های سراسر کشور کرده است. عنوان این آگهی ها چنین است: «اگر از جنگ در عراق خوشتان می آید، عاشق جنگ در ایران خواهید شد

 

نامه ای که خواهان کمک مالی به انتشار وسیع این آگهی ها شده است خاطر نشان می شود که گروه نومحافظه کار(نئوکان) «دیده بان آزادی» رد نظر دارد 200 میلیون دلار صرف پیام های هوادار جنگ با ایران بنماید. «شورای جهان قابل زیست» می گوید: «لازم است ما در مخالفت صدایمان را بلند کنیم. جنگ با ایران تنها چیز بدتر از جنگ با عراق خواهد بود

 

هارتونگ گفت: «دولت بوش بجای ارسال اسلحه و اعزام نیروهای تهدیدگر باید یک راه حل منطقه ای مبتنی بر دیپلوماسی را دنبال کند. البته چنین رویکردی الزاماً به معنی توجه جدی به نیازهای کشورهای دیگر و در گیر شدن در داد و ستد خواهد بود، روندی که گروه بوش کمترین علاقه ای به آن نشان نداده است. با این وجود، لازم است که تقاضای همگانی رسایی برای این رویکرد وجود داشته باشد 

 

دیکتاتورى پرولتاریا

 

برگرفته از وبلاگ علم انقلاب

http://marxism.blogfa.com/post-20.aspx

 

مقدمه :

 

دیکتاتورى پرولتاریا (حاکمیت طبقه کارگر)  از پیچیده ترین مباحث مارکسیستى است که قدمت بحث و جدل بر سر آن در تمام تاریخ پیدایش مارکسیسم همراه آن بوده . تهاجمات سرمایه دارى در قرن گذشته نقش مهمى را در فراز و نشیبهاى تحلیل هاى مربوط به آن را داشته که با فروپاشى جمهورى شوروى و شکستهاى پى در پى انقلابات سوسیالیستى در جهان مقوله " دیکتاتورى طبقه کارگر" بیش از هر واژه مارکسیستى دیگرى مورد ضرب قرار گرفت. تا حدى که بخشهاى زیادى از مدعیان کمونیست در صدد کنار گذاردن بحث " دیکتاتورى پرولتاری" برآمده و در این مسیر چنان پیشرفت کردند که امروز بر آن باورند که " دیکتاتورى پرولتاریا" عبارتى مارکسیستى نبوده و توسط بلشویک ها ولنین به ادبیات مارکسیستى اضافه گردیده که مضافا بر آن  دلایل شکست انقلاب شوروى را به آن منسوب میکنند .

 

حضور عبارت " دیکتاتورى پرولتاری" در طول سالیان حضور جنبش کمونیستى در دنیا همواره در هاله اى از ابهام قرار داشته وبحث بر سر آن به کلیدى ترین مباحث مارکسیستى تبدیل گردیده، تا جایى که اعتقاد به آن  به مثابه خط سرخى میان نیروهاى انقلابى و رویزیونیستها عمل میکند. بشکلى که اعتقاد و یا عدم اعتقاد به " دیکتاتورى پرولتاریا"  بحثهاى مهمى را در زمینه ساختمان سوسیالیسم و نقش حزب پیش آهنگ طبقه کارگر بدنبال خواهد داشت .

 

در این نوشتار سعى شده که حضور عبارت " دیکتاتورى پرولتاری" در آثار و دیدگاه هاى  مارکس و انگس مورد بررسى قرار گیرد ، لازم به تاکید است که اعتقاد صاحب این قلم بر این پایه استوار است که " دیکتاتورى پرولتاریا" نه تنها راه کارى دقیقا مارکسیستى است ، بلکه روشن کننده خطوط اصلى انقلاب و مانعى خواهد بود در مقابل رویزیونیستها و سازشکارانى که همواره در صدد پیش برد خطوط سازش میباشند. " دیکتاتورى پرولتاریا" عالى ترین شکل دموکراسى توده اى است و تنها تحت پرچم آن حرکت براى امحا کلیه طبقات میسر خواهد شد ، دیکتاتورى پرولتاریا مخفى نمیکند که هدف از آن استقرار دیکتاتورى بروى حاکمیت سرمایه است ، همان حاکمیتى که طى قرنها موجب سرکوب زحمتکشان دنیا و غارت و چپاول آنان گردیده

 

تهاجمات و وحشیگرى سرمایه دارى در قرن حاضر حاصل عقب نشینى جنبش کمونسیتى بوده ، تنها آلترناتیو منطقى و علمى در مقابل سرمایه دارى سوسیالیسم است ، نه سوسیالیسم بى رنگ و بو ، نه سوسیالیسم سازشکار ، بلکه سوسیالیسم قدرتمند و رادیکال که قادر باشد بار دیگر پرچم " دیکتاتورى پرولتاریا " را به نقطه عطف مبارزات توده ها تبدیل کند.

 

دیکتاتورى چیست؟

 

عبارت " دیکتاتورى پرولتاریا" براى اولین بار در یک سلسله مقالات مارکس که بعدا " مبارزه طبقاتى در فرانسه .1848.1850" نام گرفت ظاهر شد ، این مقالات در نشریه مارکس لندن به چاپ میرسید ، اولین مقاله در ژانویه 1850 تحریر شد که این اصطلاح و معادل آن نه یک بار بلکه سه بار در مقالات مختلف ظاهر شد . در آن مقالات مارکس تلاش داشت از مفهوم انقلاب اروپایى 1849 جمع بندى داشته باشد ، انقلاب به پایان رسیده بود و مارکس به درسهاى آن مىاندیشید ، اما هنگامى که این واژه براى اولین بار ظاهر شد منظور مارکس از آن چه بود؟ و همین واقعیت کلیدى است که همواره این اصطلاح را در هاله اى از پیچیدگى فرو برده، زیرا در اواسط قرن 19 کلمه " دیکتاتورى" هنوز معادل معنایى بود که قرنها پیش داشت و معناى آن معادل استبداد و حکومت مطلقه نبوده و در قطب مقابل دمکراسى قرار نداشت .

 

در تمام زبانها کلمه " دیکتاتورى" استنادى است به " دیکتاتورا"که نهاد مهمى در جمهورى رم باستان بود که بیش از سه قرن تداوم داشت و معنى آن نهادى براى اعمال قدرت در شرایط اضطرارى توسط شهروندى مورد اعتماد براى مقاصد محدود و موقت و حداکثر شش ماه در نظر گرفته شده بود ، این نهاد در مقابل دفاع از جمهورى علیه خطر براندازى قلمداد شده و در حقیقت علیه عناصرى بود که ما امروزه آنها را دیکتاتور مینامیم. بنابراین مفهوم دیکتاتورى از نقطه نظر مارکس بیشتر متکى بود به مفهوم قبل از قرن 19 آن و در حقیقت معناى نوعى از " دمکراسى" را تداعى میکرد.

 

کارکرد نهاد دیکتاتورى جمهورى اولیه رم باستان با ظهور " ژولیوس سزار" به اتمام رسید و سزار با نابودى آن خود را دیکتاتور نامحدود و همیشگى یعنى دیکتاتور بمعناى امروزى کلمه اعلام کرد .

 

امروزه ما " دیکتاتورى" را به معنى نهاد نظامى و یا حالت فوق العاده میشناسیم ، اما همانگونه در قبل آورده شده مفهوم " دیکتاتورى" مورد نظر مارکس در ابتدا اینچنین نبوده و تفاوتهاى اساسى با مفهوم امروزى آن دارد . نهاد رم استوار بر مشروعیت قانون اساسى بود و دوره آن محدود و کارکرد آن بر اساس اختیارات قانونى که مردم منظور کرده بودند عمل میکرد ، اما نهادهاى حکومت نظامى و حالتهاى فوق العاده در دوره هاى بحران یک رژیم عمل میکنند و عموما بر پایه سرکوب استوارند وخصلتا کارکردى ضد دمکراتیک دارند.

 

اوج مباحث مربوط به دیکتاتورى پرولتاریا در جریان انقلاب کمون پاریس و شکست آن در گرفت ، عدم تمهیدات لازم براى حفظ انقلاب وباز گذاردن دست نیروهاى ضد انقلاب و از سویى دیگر خرد نکردن کامل ماشین دولت کهنه قدیمى بخصوص پایه هاى نابرابرى اقتصادى آن منجر به شکست انقلاب وهمانطور مطرح شدن جدى روشهاى حفظ انقلاب و " دیکتاتورى پرولتاری" شد . در انقلاب فرانسه " ژیروندنها" علاقمند بودند که " دیکتاتورى  کنوانسیون ملى"   و یا " دیکتاتورى کمون پاریس" ( دمکراتیک ترین بیان جنبش هاى توده اى از پایین) را مورد انکار قرار دهند و در همان زمان عبارت دیکتاتورى پرولتاریا  به شکل سازمان سیاسى نوینى به نام " توطئه براى برابرى" توسط " بابوف" در دنباله شکست انقلاب تشکیل شد و با نشر کتابى در همین زمینه توسط " بونارتى" سیاست هاى ژاکوبنى_کمونیستى  سازمان تشریح شد که تا چند دهه محور پایه اى آموزشهاى بلانکیست ها شد ، بونارتى از استفاده عبارت " دیکتاتورى " واهمه داشت و به همین خاطر عبارت حکومت انقلابى را جایگزین آن کرد و معتقد بود که حکومت انقلابى، دیکتاتورى یک گروه کوچک از انقلابیون است که وظیفه دارند انقلاب را تا زمان گذر از گزندها حفظ کنند ، اما آنها توضیح نمیدادند که این مدت چقدر خواهد بود و از سوى دیگر گروه کوچک انقلابى بر چه اساسى انتخاب میگردند ، و بعدها مارکس طى مقاله مفصلى در بررسى انقلاب کمون به این نکته اشاره کرد که تنها توده هاى مردم و از پایین قادر خواهد بود دیکتاتورى خود را براى حفظ دستاوردهاى انقلاب اعمال کنند و منظور دیکتاتورى یک طبقه بود نه گروهى که خود را نماینده آن طبقه میدانند، بلانکیست ها بحث دیکتاتورى پاریس را مطرح کردند که در آن به خاطر عدم حمایت دهقانان و پیشه وران از انقلاب معتقد بودند بایستى این دیکتاتوى بر شهرستانها اعمال شود ، همانگونه که شاهدیم مفهوم دیکتاتورى از نظر بلانکیستها حکومت نظامى و دوره بحران را داشت در حالى که از نقطه نظر مارکسیستى " حاکمیت پرولتاری" بمثابه عالى ترین شکل دمکراسى معرفى گردیده بود.

 

انقلابات بنا بر ماهیت خود دوره هاى اداره بحران و قدرت اضطرارى هستند که در آنها قوانین بر هم ریخته و دیگر هیچ کس حتى ضد انقلابیون هم اعتبارى براى قانون قائل نیستند.که این رخداد در انقلاب فرانسه بوضوح مشاهده شد و اعمال دیکتاتورى " کاویناک" سر آغاز جدیدى را در این مبحث رغم زد که چگونه میتوان از انقلاب محافظت کرد ؟ و دامنه این بحت در تمام طیف هاى سیاسى از راست تا چپ گسترده شد،

 

لویى بلان که در آنزمان رهبر سوسسیال دمکراتها بود و رهبرى جناح چپ دولت موقت را در دست داشت اعتقاد داشت که تا زمانى که مصلحت انقلاب اقتضا میکند مراجعه به آراى عمومى ضرورتى نخواهد داشت

 

در همان زمان مارکس به عنوان ویراستار نشریه طیف چپ آلمانى نوشت " ایجاد هر دولت موقت پس از انقلاب نیاز به دیکتاتورى، آنهم دیکتاتورى پر انرژى دارد ، ما از همان آغاز کار با بکار نبردن دیکتاتورى و بدون در هم شکستن و از میان بردن فورى بقایاى موسسات کهن ، به کمپهاوزن ها باج دادیم (م.آ. مارکس و انگلس، انگلیسى جلد 7. ص 430)  در اینجا دیکتاتورى پرولتاریا مد نظر نبود زیرا هدف مارکس در آن مقطع حاکمیت طبقه کارگر نبود ، بلکه بقدرت رسیدن بورژوا لیبرال بود که به وظیفه تاریخى خود مبنى بر ریشه کن کردن بقایاى فئودالیسم و تاسیس یک جامعه دمکراتیک بورژوایى عمل کرده تا پرولتاریا بتواند جنبش و مبارزه طبقاتى خود را براى پیروزى احتمالى تکامل بخشد اما بخش بزرگى از بورژوازى آلمان از اجراى این سناریو سرباز زد و به مثابه تکیه گاهى بر علیه پرولتاریا تبدیل شدند ( تجربیات انقلابات شکست خورده در قرن گذشته این واقعیت را برجسته کرد که هیچ کدام از بخشهاى بورژوازى قادر به رهبرى انقلابى نسیتند _ سربلند)

 

 

 

همانطور که در مانیفست کمونیست هم آمده، طبقه حاکم همواره از شبح انقلابات کمونیستى برخود میلرزند که این ترس و اضطراب بیش از هر چیزى روى ادبیات بکار گرفته از سوى آنان تاثیر میگذاشت ، در آن زمان صحبت از دیکتاتورى و یا " فوق استبداد " به شیوه دایمى نویسندگان بورژوایى تبدیل شده بود و تلاش داشتند که مفهوم " دیکتاتورى پرولتاریا" را معادل دوران وحشت زاى ارسطو و افلاطونى قرار دهند . بورژوازى همواره پنهان میکرد که دمکراسى بورژوایى چیزى جز نوعى از دیکتاتورى طبقه ستمگر نیست وترس از بوجود آمدن شرایطى که در آن بتوان اکثریت عظیم جامعه که نقش اصلى در تولید را دارند بر سرنوشت خود تحت حاکمیت پرولتاریا باشند به خود میلرزیده و سعى بر تحریف واژه " دیکتاتورى پرولتاریا " مینمودند که این تلاش توانست بخشهایى از گرایشات چپ را هم با خود همراه کند تا جایى که مدعى گردند که " عبارت دیکتاتورى پرولتاریا " مارکسیستى نبوده ،

 

درست در اوائل 1848 بود که مارکس به این نتیجه رسید که پرولتاریا براى ساخت جامعه کمونیستى قبل از هر چیز باید قدرت سیاسى را تسخیر کند که این جمله نقش کلیدى و اساسى را در اندیشه هاى مارکس بازى کرد. بطوریکه واژه هاى متعددى که معناى یکسانى را دارا بودند در ادبیات او پدیدار گشتند مثل " تسخیر قدرت سیاسى" ، " حاکمیت پرولتاریا"و در شرایطى مشخص " دیکتاتورى پرولتاریا" . سلطه مطلق سیاسى طبقه کارگر چنان در اندیشه هاى او ریشه دواند تا بصورت بخشى از مانیفست کمونیست درآمد که اینطور بیان شده : هدف بیواسطه کمونیستها همانند همه احزاب پرولترى مبدل کردن پرولتاریا به یک طبقه ، سرنگونى سلطه بورژوازى و کسب قدرت سیاسى توسط طبقه کارگر است

 

مارکس دقیقا از همان شیوه اى که از " سلطه پرولتاریا" براى دولت کارگرى استفاده کرده از عبارت " دیکتاتورى پرولتاریا" هم در دوره هاى مختلفى استفاده کرده . عبارت " دیکتاتورى پرولتاریا" توسط مارکس بیشتر در نامه ها آورده شده و تا جایى که اسناد آن در دست است به آنها اشاره اى میکنم

 

 در اولین فصل کتاب " جنگ طبقاتى در فرانسه " مارکس اشاره میکند که در جریان انقلاب فرانسه شعار شجاعانه زیر پدیدار شد " سرنگونى بورژوازى ! دیکتاتورى طبقه کارگر!

 

و درجایى دیگر از همان کتاب " پرولتاریا  هنوز نمیتوانست از طریق تکامل بقیه طبقات ، دیکتاتورى انقلابى را بدست آورد " (م.آ. انگلیسى. جلد 10 . 77) مارکس در کتاب جنگ طبقاتى در فرانسه تلاش داشت که در مقابل سوسیالیسم صورتى بلانکى موضع گیرى کند و مفهوم انقلاب کمونیستى را بر بسترى از درک حاکمیت طبقه کارگر ارائه دهد که سوسیالیسم خود را اینگونه توضیح میدهد " این سوسیالیسم عبارت است از اعلام تداوم انقلاب، دیکتاتورى طبقاتى پرولتاریا همچون نقطه گذار ضرورى به امحاى طبقاتى بطور کلى ..."( همانجا) لازم به توضیح است که مفهوم " دیکتاتورى"  همواره همان " دیکتاتورى طبقاتى" مد نظر مارکس است.

 

در آوریل سال 1850 بار دیگر عبارت دیکتاتورى پرولتاریا در مقابل ما ظاهر میشود . در آن زمان مارکس و دوستانش " اتحادیه کمونیستى" را تشکیل داده بودند و در لندن دوران تبعید را میگذراندند و در تلاش اعتلاف با دیگر گروه هاى انقلابى آندوران بودند اما تفکر قالب بر اکثر آن گروه ها نظریات چپ چارتیستها بود ، در همان زمان سندى از سوى مارکس بعنوان سند پیشنهادى براى اعتلاف ارائه شد که اولین ماده آن اینگونه بود " هدف انجمن عبارت است از براندازى طبقات ممتاز، اعمال دیکتاتورى پرولترها بر این طبقات ، حفظ تداوم انقلاب تا تحقق کمونیست " ( دوتوکویل.رژیم کهن و انقلاب فرانسه.  167) مارکس با استفاده صریح این واژه نشان میداد که در مقابل شبه انقلابیون  شیوه دیگرى هم براى انقلابى بودن وجود دارد و آن شیوه مارکس بود.

 

در سال 1851 وید مایر که سردبیر نشریه اى چپ در آلمان بود به آمریکا گریخت و در آنجا مقاله اى به نام " دیکتاتورى پرولتاریا" منتشر کرد که موجب یکسرى مکاتبات میان او و مارکس گردید که مارکس در توضیحى خطاب به وید مایر نامه اى حاوى این مطالب نوشت " کار جدید من اینست که  1) نشان داده ام که وجود طبقات با مرحله تاریخى معینى از تکامل تولیدى بستگى دارد ، 2) که مبارزه طبقاتى ضرورتا به دیکتاتورى پرولتاریا مىانجامد ، 3) که این دیکتاتورى خود فقط عبارتست از گذار به امحاى طبقات و به جامعه اى بى طبقه ( نامه مارکس به وید مایر، 5 مارس 1852 ، م.آ. انگلیسى ، جلد 7 ، 430)

 

پس از آن در جریان " انترناسیونال اول " مارکس چندین بار از عبارت " دیکتاتورى طبقه کارگر " در مقابله با نظرات بلانکى و چارتیستها استفاده کرده

 

پس از مرگ مارکس این واژه براى 8 سال مورد استفاده قرار نگرفت تا انگلس بر سر بررسى کتاب " نقد برنامه گوتا " در یک سرى نامه هایى به دوستان خود در تشریح ماتریالیسم تاریخى بار دیگر از این عبارت استفاده کرد ، در یکى از این نامه ها خطاب به دوستى میگوید " به هجدهم برومر نگاه کن ، اگر قدرت سیاسى  فاقد قدرت اقتصادى است ، پس چرا ما براى دیکتاتورى سیاسى پرولتاریا مبارزه میکنیم؟ " ( نامه به اشمیت ، 27 اکتبر ، ص 189 )

 

 

انگلس در زمانى که بروى چاپ جدید کتاب " جنگ داخلى در فرانسه " کار میکرد تحلیلى را به نگارش درآورد که در آن خطاب به جریانات سوسیال دمکراسى اینگونه نوشت " بسیار خوب آقایان میخواهید بدانید دیکتاتورى پرولتاریا مشابه چیست؟به کمون پاریس نگاه کنید ، این دیکتاتورى پرولتاریا است " ( مقدمه انگلس بر کتاب مبارزه طبقاتى در فرانسه)

 

باز هم در مجادله با گرایشات سوسیال دمکراسى انگلس اینگونه میگوید " اگر قرار است تحولى صورت بگیرد اینست که حزب ما و طبقه کارگر تنها تحت شکل یک جمهورى دمکراتیک میتواند به قدرت برسد ، این همانطور که انقلاب کبیر فرانسه نشان داد حتى شکل ویژه دیکتاتورى پرولتاریاست"( انگلس، نقد به برنامه ارفورت،)

 

در آخرین سالهاى عمر انگلس بار دیگر در یک سرى نامه نگاریها با پلخانف جوان مباحث مربوط به " دیکتاتورى پرولتاریا " توسط انگلس تشریح شد که بیشتر یصورت نقل قول از او در اسناد مختلف جمع آورى شده که چند سال بعد حزب سوسیال دمکرات کارگرى روسیه اولین سازمان سوسیالیستى در جهان بود که اصطلاح " دیکتاتورى پرولتاریا " را رسما وارد اساسنامه خود کرد .

 

فروپاشى سیستم مالى در سال ٢٠٠٨

 

 

نوشته Ignacio Ramonet

http://www.roshangari.net/as/sitedata/20080129070820/20080129070820.html

 

آیا اعلام کاهش نرخ بهره ها از سوى صندوق فدرال (FED) خواهد توانست از پیدایش بحران مالى در ایالات متحده جلوگیرى کند و شبح فروپاشى سیستم مالى جهانى را دور سازد ؟ بسیارى از متخصصین بر این باورند. هرچند امکان کاهش رشد اقتصادى را از نظر دور نمى دارند.

 

اما تحلیلگرانى دیگر که آنها نیز طرفدار سیستم سرمایه دارى هستند نگرانى شدید خود را پنهان نمى کنند. از جمله بعنوان مثال در فرانسه، آقاى ژاک آتالى(Jacques ATTALI) پیش بینى مى کند که , بزودى بورس نیویورک که تکیه گاه هرم قرض هاست ، فرو خواهد ریخت , و آقاى, میشل روکار, (Michel ROCARD) بى هیچ درنگى اضافه می کند , من عمیقا معتقدم که همه چیز بزودى فرو خواهد پاشید ,(١).

 

البته باید تاکید کرد که نشانه هاى شک و تردید هر روز فزونى مى یابند. مهم ترین شاهد این امر , یورش همگانى براى خرید طلاست, . فلز زرد که قیمت آن در سال ٢٠٠٧ ، ٣٢ در صد افزایش داشته است، نقش همیشگى خود بمثابه ارزشى براى پناه جوئى را بازى مى کند. تمام نهاد هاى بزرگ اقتصادى و از جمله صندوق بین المللى پول (FMI) و سازمان همیارى و توسعه اقتصادى(OCDE) ، کاهش رشد اقتصاد جهانى را پیش بینى مى کنند.

 

تقریبا همه چیز از سال ٢٠٠١ با فروپاشى حباب اقتصادى اینترنت آغاز شد. براى حمایت از سرمایه گذاران، آقاى آلن گرینزپان (Alan GREENSPAN) ، رئیس وقت صندون فدرال ، برآن مى شود که سرمایه گذارى ها را به سوى بخش ساختمان هدایت کند(٢). بر اساس سیاستى مبتنى بر نرخ بسیار پائین بهره و کم کردن هزینه وام ها، او واسطه هاى مالى و ملکى را وا مى دارد که بخش هاى هرچه وسیعترى از مشتریان را به سرمایه گذارى در ساختمان تشویق نمایند. این چنین است که سیستم ساب پرایم (SUBPRIME) بوجود مى آید، یعنى وام هائى با نرخ بهره متغیر براى بخش هاى هرچه آسیب پذیر تر جامعه(٣). اما وقتى در سال ٢٠٠٥ صندوق فدرال نرخ بهره هاى اصلى را افزایش مى دهد ( یعنى همان هائى را که اخیرا کاهش داده) ماشین را از کار انداخته و باسیرى تسلسلى و همه گیر تمامى سیستم بانکى جهانى را از ماه اوت سال ٢٠٠٧ به لرزه در مى آورد.

 

خطرعدم توانائى پرداخت وام ها از سوى سه میلیون خانواده آمریکائى که حدود ٢٠٠ میلیارد یورو بدهکارى دارند باعث ورشکستگى موسسات مالى( وام دهى) بسیار مهمى مى شود. براى کم کردن ریسک این موسسات بخشى از وام هاى مشکوک را به بانک های دیگر فروخته بودند و آنها نیز به نوبه خود با تبدیل این وام ها به اوراق بورسى آنها را به موسسات دلالى مالى واگذار کردند و بالاخره به واسطه این دلال ها ریسک ها در سیستم پخش شد. نتیجه این امر آن است که امروز مانند یک بیمارى وحشتناک واگیرداربحران تمام سیستم بانکى جهانى را دربرگرفته است.

 

موسسات مالى مهمى مانند سیتى گروپ(City group) و مریل لینچ (Merrill Lynch) در ایالات متحده ، نورتن راک (Northern Rock) در انگلستان ، سوئیس آر اى (Swiss RE) و یو بى ا س(UBS) در سوئیس ، سوسیته ژنرال در فرانسه و... مجبوربه اعلام زیان هاى عظیم خود شدند. براى جلوگیرى از ورشکستگى بسیارى از آنها مجبور به پذیرش سرمایه ها از صندوق هاى دولتى اى شدند که توسط قدرت هاى جنوب و پادشاهى هاى نفتى کنترل مى شوند.

 

هیچ کس از میزان واقعى ویرانى آگاه نیست. از ماه اوت ٢٠٠٧ بانک هاى مرکزى امریکا، اروپا، انگلستان، سوئیس و ژاپن صدها میلیارد یورو به اقتصاد تزریق کرده اند بدون آنکه بتوانند اعتماد را بازگردانند.

 

از اقتصاد مالی، بحران خود را به اقتصاد واقعى کشانده است. هماهنگى و اتصال بسیارى از مولفه ها در عمل وحشت سقوط رشد اقتصاد جهانى را پدید آورده اند : کاهش سریع قیمت مسکن در ایالات متحده (و هم چنین در انگلستان ، ایرلند و اسپانیا)، کاهش شدید نقدینگی، سقوط دلار، محدودیت در وام دهى . به همه این ها باید پدیده هاى دیگر مانند افزایش قیمت نفت ، مواد خام و مواد خوراکى را افزود . یعنى همه آن چیزهائى که براى پیدایش یک بحران دراز مدت لازم است(٤). بحرانى که مهم ترین آنها، از زمانى است که جهانى شدن ساختار اصلى اقتصاد جهانى را تشکیل مى دهد.

 

اکنون دیگر خروج از بحران به توانائى اقتصادهاى آسیائى براى راه اندازى موتور آمریکا بستگى دارد. خود این مسئله نشانه دیگرى است از افول غرب که در افق جابجائى مرکزیت اقتصاد جهانى از ایالات متحده به سوى چین را ترسیم میکند. براین مبناست که شاید این بحران پایان یک الگو را رقم زند.

 

تکثیر از : تئوری و پراتیک انقلابی